تبليغاتX
...اس ام اس باحال جوک خفن داستان کوتاه و
هر چی میخوای هست اگر هم نبود بگو بزارم داستان کوتاه sms jok جک اس ام اس
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه ! گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشمها می گذشت . گاهی خودش را روی زمینه روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت : من هستم ، من اینجا هستم ، تماشایم کنید !!

ادامشو می خوای ؟ برو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 10:5  توسط رضا | 
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان كم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان یك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد.
پاره آجر به اتومبیل او برخورد كرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید كه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختی تنبیه كند. پسرك گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی كه برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت كسی از آن عبور می كند. هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان كمك خواستم كسی توجه نكرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور كافی برای بلند كردنش ندارم. "برای اینكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت.... برادر پسرك را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد .... در زندگی چنان با سرعت حركت نكنید كه دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه می كند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی كه ما وقت نداریم گوش كنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب كند. این انتخاب خودمان است كه گوش كنیم یا نه!
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:23  توسط محمد | 

نام : کمال

کلاس :
دبستان

موزو انشا :
عزدواج!

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم

تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام
5.gif و مامانم قول پنج تایش را به من داده است

حتمن ناسرادین شاه خیلی...............

 ادامشو می خوای ؟ برو ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:31  توسط محمد | 
یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد می‌داد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: 4 تا! معلم نگران شده انتظار یک جواب....

 ادامشو می خوای ؟ برو ادامه مطلب



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 8:53  توسط محمد | 
هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم ...

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش ......

 

 ادامشو می خوای ؟ برو ادامه مطلب


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:25  توسط محمد | 

سلام دوستان بعد از یه غیبت چند روزه با این مطلب اومدم امیدوارم خوشتون بیاد نظر یادتون نره

 

اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید...

 اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید....

 اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید...

اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید...

اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید...

اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬

مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید.

(لئو بو سکا لیا)

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 10:33  توسط محمد | 

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.

برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟

مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.

مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید …

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 14:23  توسط رضا | 
گویند: وقتی كه برادران یوسف علیه السلام، او را در چاه آویزان كردند تا او را به آن بیفكنند، طبیعی است كه یوسف خردسال در این حال محزون و غمگین بود، اما در این میان غم و اندوه، دیدند لبخندی زد، خنده ای كه همه برادران را شگفت زده كرد، از هم می پرسیدند، یعنی چه؟ اینجا جای خنده نیست؟ گفتند بهتر است از خودش بپرسیم.
یكی از برادران كه یهودا نام داشت، با شگفتی پرسید: برادرم یوسف! مگر عقل خود را باخته ای، كه در میان غم و اندوه، می خندی؟ خنده ات برای چیست؟
یوسف با جمال، كه به همان اندازه و بیشتر با كمال نیز بود، دهانش چون غنچه بشكفید و گفت:
روزی به قامت شما برادران نیرومندم نگریستم، با خود گفتم: ده برادر نیرومند دارم، دیگر چه غم دارم! آنها در فراز و نشیب زندگی مرا حمایت خواهند كرد و اگر دشمنی به من سوء قصد داشته باشد، با بودن چنین برادران شجاع و برومندی، چنین قصدی نخواهد كرد، و اگر سوء قصدی كند، آنها مرا حفظ خواهند كرد.
اما چرا خدا را فراموش كردم، و به برادرانم بالیدم، اكنون می بینم همان برادرانم كه به آنها بالیدم، پیراهنم را از بدنم بیرون كشیدند و مرا به چاه می افكنند.
این راز را دریافتم كه باید به غیر خدا تكیه نكنم، خنده ام خنده عبرت بود، نه خنده خوشحالی.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 10:56  توسط محمد | 
/ سرنوشت تو متنی است که اگر ندانی دست های نویسندگان، اگر بدانی ، خود می توانی نوشت.(مجموعه آثار ۷)

۲/ جهان را ما ، نه آنچنانکه واقعا هست می........

ادامشو می خوای ؟ برو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 23:9  توسط محمد | 
الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

- بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟......


ادامشو می خوای ؟ برو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 23:32  توسط محمد | 
مرد ثروتمند و باتقوایی که در حال مرگ بود از خدا خواست تا ثروت و گنجینه خود را به بهشت بیاورد. خدا هم چون مرد ........


 ادامشو می خوای ؟ برو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 0:13  توسط محمد | 
سلام آقای جومونگ.
امیدوارم حالتان خوب باشد و ملالی در وجود شریف نباشد.
اگر از احوال اینجانب و سایر هموطنان بپرسید بنده  ...............

 ادامشو می خوای ؟ برو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 0:37  توسط محمد | 

بزار برات بگم گلم بدون تو مرده دلم
آزومو رو تن ماه نوشتمو منتظرم
منتظر یه اتفاق،حادثه ی عبور تو
من موندم تو فاصله ها با حسرت حضور تو
حالا با حسرت دلم یه دنیا دلتنگت شدم
دلو به دریا زدمو
.........

ادامشو تو ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 16:31  توسط محمد | 
داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف می کند:

 

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای........


 ادامشو می خوای ؟ برو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 15:25  توسط محمد | 

خر کیف یعنی سر کلاس کاردانی نشسته باشی، دونفر از جلوی در کلاس رد بشن و بگن :"

نه اینجا

نیست... اینا بچه های کارشناسی ارشدن "•

خر کیف یعنی ....


بقیش در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 9:45  توسط محمد | 
روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.
عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" !!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 18:50  توسط محمد | 
1- مردها نمیتونن فکر کسی رو بخونن.
1- دیدن مسابقه فوتبال مثل تماشای ماه شب چهارده توی آسمون جذاب و قشنگه. اجازه بدید همینطور بمونه.
1- خرید کردن، مسابقه فوتبال نیست. و امکان نداره که ما به خرید به این شکل نگاه کنیم.
1- گریه کردن یک جور تهدید به حساب میاد.
1- لطفا چیزی رو که می خواهید، واضح بگید. اجازه بدید کمی روشن تر بگم، اشارات زیرکانه، اشارات قوی و اشارات مبرهن ولی غیر مستقیم به یک موضوع اصلا به کار نمی آد. لطفا اصل درخواستتون رو واضح بگید.
1- “بله” یا “خیر” بهترین جواب ممکن به خیلی از سوالات هستند.
1- لطفا در صورت نیاز به حل یک مشکل، پیش ما بیایید و درد دل کنید، این کاریه که ما مردا انجام میدیم. همدردی کردن وظیفه دوستان مونث شماست نه ما مردها.
1- سردردی که هفده ماهه داره شمارو آزار میده یک مشکل واقعیه لطفا یک پزشک رو ببینید.
1- هر مطلبی که شیش ماه پیش از طرف ما مردها گفته شده الان به عنوان استدلال غیر قابل قبوله. در واقع تمام نظرات ما فقط برای هفت روز معتبرند نه بیشتر.
1- اگر فکر می کنید چاقید، خوب احتمالا هستید. لطفا از ما نپرسید.
1- اگر مطلبی که ما گفتیم رو میشه دو جور ازش برداشت کرد و یکی از این برداشتها شما رو عصبانی و ناراحت میکنه منظور ما اوون یکی برداشت بوده.
1- شما میتونید یا از ما بخواهید که کاری رو انجام بدیم یا بهمون بگید که چطوری انجامش بدیم. نه هر دوش. اگر شما از قبل میدونید که چطوری میشه اوون کارو بهتر انجام داد خوب خودتون دست بکار شید.
1- کریستوف کلمب احتیاجی نداشت که مسیر رو بهش یاد بدن. ما هم همینطور
1- تمام مردها فقط در 16 رنگ اشیا رو میبینند. دقیقا مثل ویندوز default . برای ما هلو یک میوه است نه رنگ. پرتقال هم یک جور میوه است نه رنگ. ما واقعا نمی فهمیم رنگ پوست پیازی یعنی چی.
1- اگر ما از شما بپرسیم چی شده و شما بگید “هیچی” ما هم طوری رفتار میکنیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. ما میدونیم که شما دروغ میگید اما فقط ارزششو نداره که آدم سرشو بخاطرش درد بیاره
1- وقتی ما دوتایی قراره بریم جایی، چیزی که شما پوشیدید کاملا مناسب و قشنگه … اینو واقعا میگم
1- شما به اندازه ی کافی لباس دارید
1- شما کفش، زیادی هم دارید
1- من کاملا خوش فرمم. گرد هم یک جور فرمه خوب
1- ممنونم که اینو خوندید. آره میدونم امشب باید تو آشپزخونه بخوابم. ولی اینو میدونستید برای ما مردا اصلا مهم نیست. فکر میکنیم رفتیم کمپینگ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 19:14  توسط محمد | 
شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: "نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟" واتسون گفت:"میلیون ها ستاره می بینم".هلمز گفت: "چه نتیجه ای می گیری؟". واتسون گفت: "از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد ". شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند.
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 11:12  توسط محمد | 

"خداونداما نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان بخشی،زیرامی دانیـم دنیا را به ایـن شکـل آفـریده ای و انسان خود قادر است جادۀ  صلح را هموار کند."

"خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بیـن ببـری،زیرا مـنابعی به ما عـطا کرده ای که در صـورت استفادۀ عاقلانه از آن می تواند تمام دنیا را تغذیه کند."

"خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی، زیرا به ما دیدۀ بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبی ها ی تمام انسانها را ببینیم."

"خداوندا ما نمی توانیم به درگاهت دعا کنیم به ناامیدی هایمان پایان بخشی،زیراتوانایی از بین بردن نابسامانی ها را به ما عطاکرده ای." 

"خداوندا ما نمی توانیم دعاکنیم بیماری را ریشه کن کنی،زیرابه ماقدرت تفکر داده ای تابه وسیلۀ آن راه علاج بیماریها راکشف کنیم."

بنابراین به درگاهـت دعا خواهـیم کرد،به ما شـهامـت،قـدرت،اراده،آگاهی ،عـزمی راسـخ،صبـر،ایـمان وتاب تحمـل سخـتی ها را عطا کنی تا دیگـرلازم نباشـد بگوییـم،خدایا ما را به آرزوهایمان بـرسـان ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:1  توسط محمد | 
من پدرم زندس و سایه اش بالاسرمونه ((خدایا شکرت )) این متنو پیدا کردم خیلی گریه داره

 

 

تو بابای منی . وقتی كوچیك بودم از من مراقبت كردی . هر وقت سرفه كردم زدی پشتم و هر وقت یه تیكه نون خوردم یه چیكه آب بهم دادی . مراقبم بودی زمین نخورم و اگر خوردم دستمو گرفتی و بلندم كردی و شلوارمو تكوندی و نازم كردی . اسممو تو مدرسه نوشتی تا بتونم بخونم و بنویسم تا یه ذره از حیوون بیشتر باشم برام كیف و دفتر و روپوش خریدی منو سلمونی بردی بابای من بخاطر نمره بیستام بوسم كردی و بخاطر شیطونیهام یه كمی اخم كردی تو منو كتك نزدی اگرم زدی میگم نزدی كیه كه ثابت كنه زدی ؟ برام كتاب كنكور خریدی كه تست بزنم و از اول صبح تا ظهر منتظرم موندی تا بیام بیرون و بگم پزشكی قبولم یا نه تو بزرگ شدن منو دیدی من سفید شدن موهات رو ندیدم تو موفقیتها و خوشی منو دیدی من غصه ها و خستگیهای تو رو ندیدم تو بابای منی و اما من فردا نمیتونم بهت تبریك بگم

مثل اینكه فردا تولد بابای آدم خوباس و مثل اینكه روز پدر هم هست اما تو آروم اون پائین خوابیدی و من دستم بهت نمیرسه برای همه لطفائی كه بهم كردی لااقل یه بار دیگه صورتت رو با همون ته ریشهای سفید ببوسم بچه ها بازم به دنیا میان و زمین میخورن و مدرسه میرن و پزشكی قبول میشن و خستگی و موهای سفید بابا رو نمیبینن اما من تو همه روزهائی كه از عمرم مونده یعنی همه روزهائی كه تو نیستی وقت دارم به آلبوم نگاه كنم پیر شدنت رو ببینم خنده هات رو كوتاهتر شدن قد تو یا بلندتر شدن قد خودم و اخر آلبوم عكس یه تیكه سنگ كه حماقت كردم و گفتم عكست رو روش بكشن و زیرش نوشته متوفی به تاریخ .....

بابای من روزت مبارك

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:21  توسط محمد | 
۱- همیشه 3 یا 4 تا خواستگار دکتر و مهندس دارن
2- همشون میگن به هیچ پسری اطمینان ندارن اما با 10.000 تا پسر دوستن.
3- همشون قبل از اینکه باهات دوست بشن BF (دوست پسر ) نداشتن هیچ وقت.

4- BF شون مال خودشونه اما خودشون مال همه هستن.

5- همشون از دم خالی بندن.

6- هیچ وقت روز تولدت یادشون نیست.

7- خیلی اتفاقی وقتی باهاشون دوست میشی 4 روز بعدش تولدشونه.

8- همیشه کیف پولشون رو تو خونه جا گذاشتن.

9- همیشه فوق تخصص آرایش زننده دارن از این آرایشایی که وقتی می بینی حالت به هم میخوره.

10- همه ی پسرای دنیا رو نگاه می کنن اما نباید BF شون حتی یک دختر غریبه رو هم ببینه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:5  توسط محمد | 
سلام به دوستان عزیز خب دوستانی که میخوان با من در تماس بان ایدی من اینه البته گوشه وبلاگ گذاشتم ولی بازم میزارم

zigourat_zero

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:47  توسط محمد | 
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از  جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.

 

این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.

 
و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:26  توسط محمد | 
 اینم یه مطلب جالب خوندنش خالی از لطف نیست فقط خدا میدونه با این مطلب چی سر من میاد این ترم مشروط نشم خیلی کاره  فقط نظر برای این پست یادتون نره

 تذکر : خانم ها نخوانند!


یک) نمی توانند! خب نمی توانند،بله واقعاً نمی توانند در کاری مربوط بهشان نیست دخالت نکنند. اگر الان یک تصویر ماهواره ای از تمام کامپیوترهای در سراسردنیا داشته باشیم، خیل عظیم زنان کنجکاو را می بینیم که نفس زنان خود را رسانده اند پشت مانیتورهایشان و در حال خواندن این مطلب هستند. خانم عزیز! وقتی می گوییم خانمها نخوانند، دلیل دارد...باشد عیبی ندارد، اگر جنبه اش را داری، بخوان.

 

ادامشو در ادامه مطلب بخونید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 19:39  توسط محمد | 

قانون صف:

اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.

قانون تلفن:

اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود. 

قانون تعمیر:

بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.

قانون کارگاه:

اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید.

قانون معذوریت:

اگر بهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد.

قانون حمام:

وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.

قانون روبرو شدن:

احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد. 

قانون نتیجه:

وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد. 

قانون بیومکانیک:

نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد. 

قانون تئاتر:

کسانی که صندلی آنها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند. 

قانون قهوه:

قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 17:14  توسط محمد | 
اعلام امادگی برای تبادل لینک با وبلاگ های فعال

 

سلام دوستان چند وقتیه می خوام لینک های وبلاگو عوض کنم از دوستانی کی مایل به تبادل لینک هستن خواهش میکنم منو با اسم 

 
لینک کنن و به من خبر بدن تا لینکشون کنم
 
از لینک کردن سایت های غیر اخلاقی معذوریم
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 12:5  توسط محمد | 
این شعر یکم جای فکر کردن داره بخونید بد نیست

 

دختری دل خسته و زار و غمین

گفت بابا ای عزیز نازنین


این ضعیف از جنس این مردم کیه ؟

از عدالت اصل منظورش چیه ؟


این زمان هم عدل معنا می شود ؟

باورش سخت است آیا می شود ؟


راستی بابا چرا پس پول نفت

می شود هر بشکه ای تقسیم هفت


باز هم بابا دست خالی آمدی ؟

من بمیرم با چه حالی آمدی !


غصه کم خور نان نمی خواهیم ما !

کلیه نفروشان نمی خواهیم ما !


کاش بابا اهل لبنان می شدیم

کم اسیر لقمه نان می شدیم


راستی بابا فلسطین در کجاست ؟

این فلسطین چندمین استان ماست ؟


ما مگر از اهل غزه بدتریم !

جور آنها را چرا ما می بریم !


شیعه ها بابا مسلمان نیستند !

یا که هستند اهل قرآن نیستند !


گازمان را ارمنی ها می برند

پس چرا چون شیعه دیدند می درند ؟


شیعه چون دیدند می خندند چرا ؟

در مساجد پوچ می بندند چرا ؟


می کشم فریاد تا کر بشنود !

گویمش با پنجره در بشنود !


در نگاه گرم بابا اشک بود

یعنی آنها حرف مفت و کشک بود


دخترم عدل و عدالت مرده است !

هیکلش را نیز هاپو خورده است


دخترم خو کن به رنج و بر ملال

ورنه فردا می شود گوشتت حلال


دخترک ترسید و خاموشی گرفت

از پدر درس فراموشی گرفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 9:46  توسط محمد | 
ریاضی دان ها :
ریاضی دان ها به آفریقا می روند، هر موجودی که فیل نیست را کنار می گذارند و سپس یکی از آنهایی که باقی مانده است را می گیرند. البته ریاضی دان های باتجربه، ابتدا سعی می کنند تا ثابت کنند حداقل یک فیل در آفریقا وجود دارد، آنگاه به آنجا می روند.
استادان ریاضی، ابتدا ثابت می کنند که حداقل یک فیل در آفریقا وجود دارد و سپس پیدا کردن و شکار آن را به عنوان تمرین برای دانشجویان باقی می گذارند.
کامپیوتردان ها:
دانشمندان علوم کامپیوتر، شکار فیل را از طریق اجرای الگوریتم زیر انجام می دهند:
1) برو به آفریقا.
2) از دماغه رود نیل(جنوبی ترین نقطه آفریقا) شروع کن.
3)به سمت شمال حرکت کن و هر منطقه را از غرب به شرق بپیما.
4) در هر گذر،
الف- هر حیوانی را که می بینی شکار کن.
ب- آن را با فیل مقایسه کن.
پ- اگر با هم برابر بودند کار تمام است، وگرنه به مرحله 3 برو.
برنامه نویسان باتجربه، ابتدا یک فیل را در قاهره(شمال آفریقا) قرار می دهند تا مطمئن شوند که الگوریتم فوق خاتمه می یابد.
مهندسان:
مهندسان به آفریقا می روند و به طور تصادفی حیوانات خاکستری رنگ را می گیرند و این کار را آنقدر ادامه می دهند تا یکی از حیواناتی که گرفته اند وزنش به اضافه یا منهای 15 درصد وزن یک فیلی که از قبل شناخته شده است، باشد.
اقتصاد دان ها:
اقتصاد دان ها فیل را شکار نمی کنند، بلکه اعتقاد دارند که اگر به فیل ها به قدر کافی پرداخت شود، خودشان، خودشان را شکار می کنند.
آمار دان ها:
آمار دان ها اولین حیوانی که آن را N بار ببینند شکار می کنند و اسم آن را فیل می گذارند.
مشاوران:
مشاوران، فیل شکار نمی کنند و اکثر آنها هرگز هیچ حیوانی شکار نکرده اند، اما برای مشاوره به صورت ساعتی به استخدام شکارچیان درمی آیند.
مشاوران تحقیق در عملیات(Operation Research) علاوه براین می توانند ارتباط بین اندازه کلاه شکار و رنگ گلوله را با کارایی راهبردهای(استراتژیهای) شکار فیل بسنجند، البته به شرط آنکه کس دیگری برای آنها فیل را تعریف بکند.
سیاست مداران:
سیاست مداران فیل را شکار نمی کنند ولی فیل هایی که شما گرفته اید را بین مردمی که به آنها رای بدهند تقسیم ی کنند.
مدیران ارشد:
مدیران ارشد، سیاست کلی شکار فیل را بر اساس این فرض که فیل ها همانند موش ها ولی با صدایی بلندتر هستند، طرح ریزی می کنند.
وکلای حقوق:
وکلا فیل شکار نمی کنند ولی دور گله فیل ها می گردند و در مورد اینکه هر کدام از فضولاتی که روی زمین ریخته، متعلق به کدام فیل است بحث می کنند. البته اگر کسی آنها را استخدام کند می توانند بر اساس شکل و رنگ یکی از همان فضولات ثابت کنند که کل گله به موکلشان تعلق دارد.
فروشنده ها:
فروشنده ها فیل شکار نمی کنند، در عوض وقتشان را صرف فروش فیل هایی که هنوز شکار نشده اند می کنند و به مشتریان می گویند که فیل ها، دو روز قبل از شروع فصل آماده حمل خواهند بود.
فروشندگان نرم افزار، اولین حیوانی که شکار کردند را در اختیار مشتری قرار می دهند و صورتحسابی برای فیل به مشتری تسلیم می کنند.
فروشندگان سخت افزار، خرگوش می گیرند، آن را به رنگ خاکستری می کنند و سپس به عنوان فیل رومیزی Desktop Elephant به مشتری می فروشند.
معاونین بخش مهندسی، تحقیق و توسعه:
معاونین بخش مهندسی، تحقیق و توسعه خیلی سعی می کنند که فیل شکار کنند ولی کارمندانشان به آنها اطمینان می دهند که تمام فیل های موجود قبلاً شکار شده اند.
مامورین کنترل کیفیت:
مامورین کنترل کیفیت به فیل کاری ندارند بلکه به دنبال اشتباهات سایر شکارچیان می گردند
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 23:48  توسط محمد | 
دانشجویی پس از اینكه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟ استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمیتوانستم یك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یك سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول میكنم در غیر اینصورت از شما میخواهم به من نمره كامل این درس را بدهید.
استاد قبول كرد و دانشجو پرسید: آن چیست كه قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟ استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید. و شاگردش بلافاصله جواب داد: قربان شما 63 سال دارید و با یك خانم 35 ساله ازدواج كردید كه البته قانونی است ولی منطقی نیست. همسر شما یك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقی است ولی قانونی نیست.واین حقیقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل دادید در صورتیكه باید آن درس را رد میشد نه قانونی است و نه منطقی!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 17:35  توسط محمد | 
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 17:26  توسط محمد | 
معلمي از دانش آموزان خواست تا عجايب هفتگانه جهان را فهرست وار بنويسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته هاي آنها را جمع آوري کرد. با آن که همه جواب ها يکي نبودند اما بيشتر دانش آموزان به موارد زير اشاره کرده بودند:
اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، ديوار بزرگ چين و... در ميان نوشته ها کاغذ سفيدي نيز به چشم مي خورد. معلم پرسيد: اين کاغذ سفيد مال چه کسي است؟ يکي از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسيد: دخترم چرا چيزي ننوشتي؟
دخترک جواب داد: عجايب موجود در جهان خيلي زياد هستند و من نمي توانم تصميم بگيرم که کدام را بنويسم. معلم گفت: بسيار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شايد بتوانم کمکت کنم.
در اين هنگام دخترک مکثي کرده و گفت: به نظر من عجايب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشيدن، ديدن، شنيدن، احساس کردن، خنديدن و عشق ورزيدن.
پس از شنيدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتي محض فرو رفت.
آري عجايب واقعي همين نعمتهايي هستند که ما آنها را ساده و معمولي مي انگاريم.
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 16:44  توسط محمد | 

- خدايا:عقيده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.
- خدايا:به من قدرت تحمل عقيده "مخالف" ارزاني کن.
- خدايا:رشدعقلي وعلمي
،مرا از فضيلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.
- خدايا:مرا همواره آگاه وهوشيار دار تا پيش ازشناختن درست وکامل کسي يا فکري مثبت يا منفي قضاوت نکنم.
- خدايا:جهل اميخته باخودخواهي و حسد مرا رايگان ابزار قتاله دشمن
براي حمله به دوست نسازد.
- خدايا:شهرت مني را که:"ميخواهم باشم" قرباني مني که " ميخواهند باشم" نکند.
- خدايا:درروح من اختلاف در "انسانيت" را به اختلاف در"فکر"واختلاف در "رابطه" با هم مياميز.ان چنان که نتوانم اين سه قوم جدا از هم را باز شناسم.
- خدايا:مرا به خا طر حسد کينه و غرض عمله اماتور مگردان.
- خدايا:خودخواهي را چندان درمن بکش يا درمن برکش تاخودخواهي ديگران را احساس نکنم واز ان در رنج نباشم.
- خدايا:مرا در ايمان « اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصيان مطلق« باشم.
- خدايا:به من « تقواي ستيز» بياموز تا درانبوه مسئوليت نلغزم و از تقواي پرهيز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.
- خدايا:مرا به ابتذال ارامش و خوشبختي مکشان
. اضطرابهاي بزرگ غمهاي ارجمند و حيرتهاي عظيم را به روحم عطا کن.لذت ها را به بندگان حقيرت بخش و دردهاي عزيز بر جانم ريز.
- خدايا:به من توفيق عشق بي هوس ، تنهايي در انبوه جمعيت و دوست داشتن بي آنکه بداند عنايت فرما !!!
 - خدايا:به هر کس دوست مي داري بياموز که عشق از زندگي کردن بهتر است و به هرکس که دوستتر مي داري بچشان که دوست داشتن از عشق برتر !
 ( دکتر علي شريعتي )
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 0:34  توسط محمد | 

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد  گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان  نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز  شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش  نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟  "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد  جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما  از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را  میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا  دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه  بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه  از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد  تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد  گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت  نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما  تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به  رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی  توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی  را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک  فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که  میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است  که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد  مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر  روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به  همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر  دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد:  شیطان  وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی  میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد  تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن  چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که  وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.
 

نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن  !

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 19:3  توسط محمد | 
بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد
همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد
زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه
همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود
تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين
بعد از چند لحظه ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره
زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و برگشت
پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود
!!پيتر گفت: خوبه… چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟
نتيجه اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 12:53  توسط محمد | 
 
 

 
 
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 16:39  توسط محمد | 
  

 شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟
 
استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به ياد داشته كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟
 
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
 
استاد پرسيد: چه آوردي؟
 
و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم.
 
استاد گفت : عشق يعني همين!
 
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
 
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
 
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت.
 
استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.
 
استاد باز گفت: ازدواج يعني همين!! 


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 13:16  توسط محمد | 
یک برنامه تلویزیونی ترکیه، با پخش خبر عجیب ترین و خنده دار ترین قوانین جهان نکات جالبی را متذکر شد.

به گزارش برنامه خبری ترکیه به نام "آنا هابر"، قوانین ذیل از جمله عجیب ترین و خنده دارترین در نوع خود اعلام شدند:

1- جویدن آدامس در اماکن عمومی سنگاپور ممنوع است.

2- تقلب کردن در مدارس بنگلادش غیر قانونی است و افراد بالای 15 برای تقلب به زندان فرستاده می شوند.

3- مشاهده فیلم های کاراته ای تا سال 79 در عراق ممنوع بود.

4- در ایسلند زمانی داشتن سگ خانگی ممنوع بود.

5- در آریزونای آمریکا، کشتن و شکار شتر ممنوع است.

6- در تایلند همه در سینما مجبورند هنگام پخش سرود ملی قبل از شروع فیلم قیام کنند.

7- در تایلند انداختن آدامس جویده شده تان 500 دلار جریمه دارد.

8- در سال 1888 در بریتانیا قانونی تصویب شده که دوچرخه سواران را موظف می کرد تا زمان ردشدن ماشین از کنارشان، زنگ دوچرخه هایشان را بطور پیوسته به صدا درآورند.

9- در قرن 16 و 17 میلادی نوشیدن قهوه در ترکیه ممنوع بود و اگر کسی در حین خوردن قهوه دستگیر می شد، به اعدام محکوم می شد.

10- تا سال 1984، بلژیکی ها مجبور بودند نام فرزندشان را از یک لیست 1500 نفری در روزهای ناپلئون بطور تصادفی انتخاب کنند.

11- در برمه دسترسی به اینترنت غیر قانونی است. اگر فردی با اتهام داشتن مودم دستگیر شود، به زندان محکوم می شود.

12- اتریش اولین کشوری بود که مجازات مرگ را در سال 1787 حذف کرد.

13- در 24 ایالت آمریکا ضعف جنسی مجوز اصلی طلاق است.

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 23:23  توسط محمد | 
پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد.. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابراني كه رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: « بايد ازت عكسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب نديده باشه»

پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست.

پرستاران از اول دليل عجله‌اش را پرسيدند.

پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!

پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم.

پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد!

پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نمي‌داند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟

پيمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من كه مي‌دانم او چه كسي است ...!


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 14:33  توسط محمد | 

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر  ١٠  ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن  سراغش رفت.

پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟

خدمتکار گفت: ٥٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام  پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:  بستنى خالى  چند است؟

خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود  و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت  : ٣٥  سنت 

پسر دوباره سکه‌هايش  را شمرد و گفت:

 براى من يک بستنى بياوريد.

خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و  رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت  کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى  ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود

يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد  امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى  خالى خورده بود!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 23:46  توسط محمد | 

من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي كمكم كردند… دوستانم خيلي تشويقم كردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه كم نگران مي كرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال، زيبا و جذابي بود كه گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي كرد و باعث مي شد كه من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست كه برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رك و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوكه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين كار هستي بيا پيشم… وقتي كه داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشك آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم كه چنين دامادي داريم… ما هيچكس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا كنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي.

 


نتيجهء اخلاقي: هميشه كيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد.

 


 

 

************ ******

 

 

 

چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون...

اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد...

دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.

سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تأسيس كرده و ميليونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد.

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟

چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقاً همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا" در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 22:4  توسط محمد | 
 
در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بیابیم كه تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه كردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را دیدم كه با خوشرویی و لبخندی كه وجود بی‌عیب او را نمایش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.او گفت: "سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا می‌توانم تو را در آغوش بگیرم؟"پاسخ دادم: "البته كه می‌توانید"، و او مرا در آغوش خود فشرد.پرسیدم: "چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟"به شوخی پاسخ داد: "من اینجا هستم تا یك شوهر پولدار پیدا كنم، ازدواج كرده یك جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم."پرسیدم: "نه، جداً چه چیزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگیزه‌ای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید.به من گفت: "همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یكی دارم."پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یك كافه گلاسه سهیم شدیم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كردیم، او در طول یكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پیدا می‌كرد، او عاشق این بود كه به این لباس درآید و از توجهاتی كه سایر دانشجویان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اینگونه زندگی می‌كرد، در پایان آن ترم ما از رز دعوت كردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمین افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی میكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسیار وحشتزده شده‌ام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهید كه تنها چیزی را كه می‌دانم، به شما بگویم"، او گلویش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنیم چون كه پیر شده‌ایم، ما پیر می‌شویم زیرا كه از بازی دست می‌كشیم، تنها یك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا كنید.""ما عادت كردیم كه رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست می‌دهیم، می‌میریم، انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یكسال در تخت خواب و بدون هیچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد كردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است.""متأسف نباشید، یك فرد سالخورده معمولاً برای كارهایی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهایی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پایان بخشید و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پیاده نماییم.در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، یك هفته پس از فارغ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگیز كه با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد كه هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی كه می‌توانید باشید، دیر نیست.
 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 10:21  توسط محمد | 

 

ركسانا از اول هم بيشتر از من شانس داشت. با اينكه 36 كيلو اضافه وزن داشت و همچين قيافه اي هم نداشت و حتي ديپلم هم نداشت زودتر از من شوهر كرد. آن هم با يك مهندس جوان خوش تيپ 23 ساله كه كلي هم خر پول بود. ولي من بيچاره كه هم خوشگل بودم و هم خوش هيكل و تازه هم فوق ليسانس داشتم، پنج سال بعد از آن مجبور شدم از آنجايي كه نكند بتُرشم با يك بقال كچل خپل 38 ساله ازدواج كنم. من با غم و غصه هر روز پيرتر شدم و او با ليپوساكشن و عمل زيبايي و كلي آرايش و از اين جور حرف ها هر روز جوانتر. به خاطر همين هم شد كه شوهرم را با 13 ضربه چاقو كشتم.

نتايج اخلاقي داستان:
1-
ثروت بهتر از علم است.
2-
خوشگلي و خوش هيكلي ملاك ازدواج نيست. عشق و تفاهم مهم است.
3-
از اينكه هيكل و قيافه بدي داريد ناراحت نباشيد. پس دكترها چه كاره اند؟
4-
مدرك را بگذاريد دم كوزه آبش را بخورد.
5-
اگر با زنتان تفاهم نداريد حتما در كلاس هاي دفاع شخصي ثبت نام كنيد.
6-
اگر يك مهندس جوان خوش تيپ 23 ساله خر پول هستيد، سر جدتان يك دختر خوشگل و خوش هيكل فوق ليسانس را بگيريد. لطفا رومانتيك بازي در نياوريد. جان انسان ها در ميان است.
7-
اميد بزرگترين موهبت الهي است در نتيجه حتما يك پسر مغز خر خورده اي پيدا مي شود كه خودتان را به او بياندازيد.
8-
با آنكه كچلي يك بيماري بدخيم و مهلك نيست ولي با اين حال مي تواند عامل مرگ باشد.
9-
سواد بالا هيچ تاثيري بر روي قوه چشم و هم چشمي آدمي نمي گذارد.
10-
در آخر هم اينكه براي كشتن شوهرتان هيچ دليلي لازم نيست. مردها همه شان سر و ته يك كرباس اند. اگر نكُشيد ممكن است فردا برود و يك زن ديگر هم بگيرد ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 11:33  توسط رضا | 
هرگاه شادم ياد تو غمگينم مي کند. هرگاه غمگينم ياد تو شادم مي کند. پس
هر دو را دوست دارم چون حکايت از تو مي کند.
در کنار ساحلت من قايقي شکسته ام… تو همان ساحل عشقي که بهت دل بسته ام…
ويکتور هوگو ميگه : اگه همه ي اون چيزايي که تو سرمه بگم 10 کتابه اما
اون چيزي که تو دلمه بگم دو کلمه هست : "دوستت دارم"
پروانه به دور شمع گشت و پرش سوخت… من به دور تو گشتم جگرم سوخت…
تو مرا مي فهمي… من تورا مي خوانم و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است.
تو مرا مي خواني من تورا ناب ترين شعر زمان مي دانم و تو هم ميداني تا
ابد در دل من خواهي ماند…
سكوتم صداي تو… هوايم هواي تو… دلتنگيم براي تو… تنهاييم بياد تو… زندگيم
فداي تو

آنقدر زير لبم نام تورا زمزمه كردم… كه لبم سوخت ولي نام تورا توبه
نكردم…
اگر سنگ در رود زندگي نمي كرد ، صداي آب هيچ وقت زيبا نبود…!
خرج کن ولي ول خرج نشو… بخور ولي پرخور نشو… عاشق باش ولي ديوونه نشو…
دوستت دارم ولي پررو نشو
هروقت پلک ميزني من يه نفس ميکشم. پس به کسي خيره نشو که خفه ميشم
قصه ي عشق من و تو به قشنگي خياله من و تو ماهي تو آبيم که جدائيمون
محاله…
گفتي که دگر در تو چنان حوصله اي نيست گفتم که مرا دوست نداري گله‌اي
نيست رفتي و خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله‌اي نيست
دوري جستن از انسانهايي که دوستشان مي داريم بي فايده است. زمان به ما
نشان خواهد داد که جايگزيني براي آنها نخواهيم يافت…
حال من خيلي عجيبه دوست دارم پيشم بشيني… من نگاهت کنم و تو تو چشام
عشقو ببيني… اولش گفتم يه حسه يا يه احترام ساده… اما بعد ديدم که عشقه
آخه اندازش زياده…
به حق ساقي کوثر وجودت بي بلا باشد… سر دستت علي گيرد نگهدارت خدا باشد…
من آهنگ غريب روزگارم
غمي در انتهاي سينه دارم,
تمام هستيم 1قلبه پاک است که آن را زير پات ميگذارم.
آرزوم بي تو محاله لحظهام بي تو سواله
بي تو مقصد خيلي دور راه عشقم بي عبور
من نميخوام تو خيالم بگمت عاشقت هستم
دوست دارم که راستي راستي
حس کنم تو رو تو دستم .
زندگي به من آموخت که چگونه گريه کنم , گريه به من نياموخت که چگونه
زندگي کنم . . . . . .
تو نيز به من آموختي چگونه دوست بدارم
اما به من نياموختي که چگونه تو را فراموش کنم
اخيرا کشف کردند که حرف مورد علاقه ي دختر هاي ايراني در زبان فارسي ( پ )
و ( خ ) مي باشد، مثلا : دوست دارند که ( پول ) ( خرج ) کنند. ( پسر ) (
خر ) کنند. ( پدر ) ( خام ) کنند. ( پرايد ) ( خرد ) کنند. (
پاسپورت ) بگيرند برن ( خارج) . ( پر رو ) و ( خوشگل ) باشند و ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:41  توسط محمد | 
   
همش دلسوزی ,همش دل نازکی!
 
همش ترحم! بسه دیگه! یکم به فکر خودش باش!
 
آدم: زیباترین کلمه در زندگی انسانی انسانها!
 
عشق:چی هست حالا؟؟؟!!
 
تفاهم:مسخره ترین  کلمه که بین خیلی ها خودشو جا کرده!(یه شباهت واقعی بین من و تو!)
 
ساعت 2:30 نیمه شب: بهترین زمان برای فکر کردن به فردا!
 
و البته حل مشکلات روزمره! (حداقل به یک نتیجه ی درست و حسابی می رسی!)
 
 
 
دوستت باید بشینه مثل خر درس بخونه اون وقت تو...از لابلای کتاب دفترهای قطورت باید کاغذ نوشته های پاره پایین بریزه...
 
دیروز سوزش عجیبی رو دستم حس کردم.طفلی زنبوره منو با گل اشتباه گرفته بود!
 
عوضش یه یادگاری برام گذاشته که حالا حالا ها میمونه...که خیلی ها حسرت یه یادگاری به دلشون مونده!!!
 
آهای اهالی شهر
 
حرف و سخن زیاده
 
حال همه گرفتست
 
درد دلا زیاده
 
تا به کسی می رسی
 
ناله و دلواپسی
 
وقتی می پرسی چرا؟ داد می زنه بی کسی...بی کسی!
 
 
 
خاموشش کن اونووووووووووووووووووو!!
 
.
 
.
 
.
 
 
 
صمیمی ترین دوستم شازده کوچولو رو بهم داد . :موطن آدمی در قلب کسانی ست که دوستش میدارند...
 
آه {...} ی عزیزم خیلی دوستت دارم! ...موقعی که می خواست بره اون قدر گریه کردیم که نفهمیدم آخر فیلم چی شد؟؟؟!
 
داداشم کیمیاگرو گذاشت تو دستم :با بهترین خط و بهترین آرزوها...
 
 
 
پ.ن :کجایی ؟! پاشو بیا دیگه! دلم تنگ شده!
 
 
 
.
 
.
 
.
 
 
 
تا صبح وقت داری که این درسای نخونده رو تمومش کنی!!!!
 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 15:55  توسط محمد | 

 يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.

ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.

خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.

پري چوب جادووييش رو تكون داد و

اجي مجي لا ترجي

دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM2در دستش ظاهر شد.

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:

خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.

خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!!

پري چوب جادوييش و چرخوند و.........


اجي مجي لا ترجي


و آقا 92 ساله شد! 

پيام اخلاقي اين داستان

مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ،

ولي پريها................

.

.

.

مونث هستند !!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 13:8  توسط رضا | 

آن صداي چه بود؟ (از زبان يك راهب مسيحي(


اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232 عدد است و 231,281,219,999,129,382سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادندتبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.


.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستید !
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 17:56  توسط رضا | 
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟'
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!


افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی!'

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: 'نمی فهمم!'

خداوند جواب داد: 'ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!'

وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!

(تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر '7%' ارسال کنید!
من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم.)


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 23:26  توسط محمد | 

از هر موجودی که فکرشو بکنی 2 تا پیدا می شد

از هر حشره یی

از هر خزنده یی

درنده یی

پرنده یی

حتی انسان

ولی بیشتر از 2 تا ، خیلی بیشتر

خیلی ها منتظر بودن تا عزیزاشون بیان و سوار بشن

ولی انتظارشون بیهوده بود

مثل ناخدای کشتی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:38  توسط محمد | 
دلقک

 

یه تو سری دیگه ......

(صدای خنده تماشاچی ها)

چندتا معلق تو هوا و یه زمین خوردن حسابی !!

(و باز هم صدای خنده بلند تماشاچی ها)

کسی صدای آخ گفتن دلقک رو زیره اون ماسک مسخره نمی شنید .

مردم از ته دل می خندیدند

دلقک از ته دل اشگ می ریخت .

آرامش یک سرباز

سال ها بود که می خواست به لحظه ای که مواد منفجره را در میان دست هایش
لمس کرد فکر نکند .

نیمه های شب عرق ریزان از خواب پرید

درزیر نور مهتابی که از پنجره می تابید کابوس لحظات گذشته دور می شد .

سعی کرد یادآوری آن لحظه را به تاخیر بیاندازد

سعی کرد که دوباره بخوابد

ولی حتی نمیتوانست روی خودش را بپوشاند

دیگر دستی نداشت که ....

اشک دختر

 

دیگه رمقی نداشتم ، حتماْ باید تزریق می کردم
تمام استخونام درد می کرد .
یاد اولین روزی افتادم که با خنده پک به سیگار دوستم زدم .
یاد اولین روزی افتادم که سیگار جواب نداد و بجاش ...
یاد اولین روزی افتادم که صدای خنده دخترم تمام وجودم روشاد کرد .
یاد اولین روزی افتادم که تصمیم گرفتم برای همیشه ترک کنم .
یاد اون روزی افتادم که برای مواد گردنبند طلای ظریف دخترم رو ...
یاد اون روزی افتادم که زنم منو از خونه بیرون کرد

 


دخترم چه گریه ای می کرد .


دیگه طاقت نداشتم ...

مادر رو به دخترش کرد و گفت :
یاد اون روزی افتادم که پدرت اومد خواستگاریم
مردخوبی بود
ولی حیف که معتاد بود
خدابیامرزتش ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:2  توسط محمد | 
- جوجه ها سر سفره ناهار گفتند:« آخرش كبدمون از كار مي افته، چرا بايد هر روز ناهار و شام تخم مرغ بخوريم و حتي يك بار هم يك ناهار درست و حسابي نداشته باشيم؟!»، خروس سرش را پايين انداخت، در چشمان مرغ اشك جمع شد و به فكر فرو رفت، آنها فردا ناهار مرغ داشتند.



2- مادر گفت:اگر غذات رو نخوري مي گم «لولو» بيآد بخورتت، كودك باز هم گريه كرد،مادر داد زد:«لولو» بيا!، لولو آمد، كودك خنديد. مادر گفت:« لولو! واقعاً ما لولوها بچه هامون رو بايد از چي بترسونيم؟!»



3- از صبح تا شب سيب مي خورد،هر سيب كه تمام ميشد سريع به سراغ سيب ديگري مي رفت،تنها اميدش پيدا كردن يك كرم سيب ديگر بود ... اما ناگذير با يك كرم دندان ازدواج كرد!



4- هر چقدر به دوستانش گفت اين كشتي من سي- 130 و توپولف نيست، فايده نداشت، ديگر دوستانش سوار كشتي اش نمي شدند ... و به همين دليل بود كه كارتون يوگي و دوستان يك دفعه و ناگهاني تمام شد.



5- دوستش مي خورد و مي خوابيد اما او پله هاي ترقي را يكي يكي و با زحمت بالا مي رفت، به جايي رسيد كه ديگه بالا رفتن از پله ها براش ممكن نبود، ناگهان صداي دوستش را از آن بالا بالاها شنيد:« ديدي آسانسور ترقي هم وجود داره ؟!»



6- پروانه در ميان گل ها بود و او محو زيباي اش شده بود، ناگهان مشتي بر صورتش فرو آمد:« مگه خودت خواهر مادر نداري!»



7- تخته پاك كن گفت:« الآن تو را پاك مي كنم.»، اما تنها كاري كه كرد اين بود كه همان چند خط سفيد روي تخته سياه را هم از بين برد.



8- دماغش را عمل كرد، حالا به جاي اون دماغ گنده يه دماغ كوچولوي سربالا داشت، دو روز بعد از گرسنگي مرد، مادرش صد دفعه بهش گفته بود كه عمل جراحي بيني مخصوص آدماست نه فيل ها!



9- مگس كش سوسك رو كشت، اما هيچ كس او را به خاطر سوء استفاده از اختياراتش محاكمه نكرد.



10- تمام پل هاي پشت سر رو خراب كرده بود، عادتش بود كه از هر پلي كه رد ميشه اونو خراب كنه و براي برگشتن از هواپيما استفاده كنه!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:30  توسط محمد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ
سلام من(محمد) و مسعود(مسافر شب) هر دوتامون 21 ساله و از بچگی تا حالا همیشه با هم بودیم, که یه روز تصمیم به ساختن این وبلاگ گرفتیم تا برای شما مطالب جالب اس ام اس خفن عاشقانه سر کاری و... و داستان کوتاه اموزنده و جوک و هر چی که فکرش کنید بزاریم امیدوارم خوشتون بیاد و با نظراتتون مارو خوشحال کنید موفق و پیروز باشید.
sms jok dastan خانوادگی برای دختر پسر مامان بابا عمه خاله دائی عمو زن همسایه زن مرد مجرد متاهل بیوه شوهردار دختر بچه پسر بچه ترک فارس عرب اس ام اس دختر کش دختر ضایه کن پسر کش پسر ضایع کن و..... داریم.
برای 18 عید بهار ادمای عشقی رمانتیک مامانی تیتیش سوسول لات هم مطلب میزارم.
جک های رشتی ترکی ایرانی انگلیسی ابادانی وووووو احمدی نژاد بوش

پيوندهاي روزانه
دانلود كتاب هاي
داستان کوتاه و شعر و جوک
جدیدترین جوکها و عکسها
طنز جوک اس ام اس و.........
آرشيو پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
آرشيو موضوعي
اس ام اس و جوک
تصاویر جالب
اس ام اس و عکس
داستان کوتاه
مطلب جالب
نويسندگان
محمد
مسافر شب
رضا
پيوندها
دوقلوهای آبی
بزرگترین مرکز دانلود نرم افزار
Shz.IR
پاریز شعر (داداشی)
The SCARECROW
قلم ساده (ببینید ضرر نمیکنید)
فقط به خاطر تو
پیمان قلبها
افتنگو
50 سال موزيک ايرانيان در 30 دي وي دي تنها 25 تومن
نیایش
دنوش
مهربونی
مادر
سوگ یار
تو خوبي
نازی
روشنی من گل اب
گیتار
از همه چی از همه جا
عاشقانه ها
اعترافات یک ذهن خطرناک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

http://www.tehranwebs.ir/