![]() |
![]() |
|
| هر چی میخوای هست اگر هم نبود بگو بزارم داستان کوتاه sms jok جک اس ام اس |
|
نظر هم بده
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 11:13 توسط محمد |
|
|
اهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش. پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد. شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند. حاکم پرسيد : علت طلاق؟ آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره. حاکم پرسيد:ديگه چي؟ آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه. حاکم پرسيد:ديگه چي؟ آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله. حاکم پرسيد:ديگه چي؟ آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است. حاکم پرسيد:ديگه چي؟ آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه. حاکم پرسيد:ديگه چي؟ آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه. حاکم پرسيد:ديگه چي؟ آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني. حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟ الاغ گفت: آره. حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟ الاغ گفت: واسه اينکه من خرم. حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد. نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد. نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 10:27 توسط محمد |
|
|
سلام داستان بخونید نظر هم بدین
لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند, تصوير مي کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 17:25 توسط محمد |
|
|
۱-دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 16:0 توسط محمد |
|
|
سلام من یک هفته ای نبودم ولی از الان دوباره شروع میکنم با نظراتتون منو خوشحال کنید
زندگی بدون عشق مثل شورت بدون كش میمونه، اگه توی زندگی عاشق نباشی مجبوری كه شورتت رو با دست نگه داری! #+#+#+#+#+ #+#+#+#+#+
.
.
.
.
.
.
.
باور کن اکس خوردی تو توهمی ! #+#+#+#+#+ #+#+#+#+#+
یه نفربهش میگه آخه چراعجله میكنی10دقیقه دیگه یه قطاردیگه مییات بااون سوارشو تركه میگه:آخه نمیدونی اوناواسه بدرقه من اومده بودن #+#+#+#+#+ #+#+#+#+#+ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 9:40 توسط محمد |
|
|
کلمات تشکيل دهنده : درس بخون دانشجو کيست ؟ از ديد مسئولين بالا مقام دانشگاه : - مهمترين رکن يک دانشجوي نمونه ، پرداخت به موقع شهريه است . از ديد اساتيد محترم و زحمتکش : ( من ارادت ... - سر کلاس سکوت رعايت شود . از ديد دانشجويان پسر ( بيکاراشون ): ( درتمامي موارد مثبت انديشي فراموش نشود لطفا" ) - عشق است دوران دانشجويي مخصوصا" اگه يک شهر ديگه باشي عوايد و دست يافتهاي اين گروه در طول و آخر ترم : - نمرات درخشان خوب به علت زياد شدن مطلب باز مجبورم در دو قسمت بفرستم قسمت دانشجويان دختر بيکار و دانشجويان شاغل در قسمت بعدي بخونين . |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 22:32 توسط |
|
|
یاد بگیریم که:
" دوستان، فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد ميآورند چگونه پرواز كنند."
هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد...
ديروز، به تاريخ پيوسته،
فردا ، رازي است ناگشوده،
اما امروز يك هديه است ...
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همهي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.
با خودم گفتم: "كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!"
من براي آخر هفته ام برنامه ريزي كرده بودم. (مسابقهي فوتبال با بچه ها، مهماني خانهي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همينطور كه مي رفتم، تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
همينطور كه عينكش را به دستش ميدادم، گفتم: " اين بچه ها يه مشت آشغالن!"
او به من نگاهي كرد و گفت: " هي ، متشكرم!" و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانهي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسهي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر محسن را مي شناختم، بيشتر از او خوشم ميآمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره محسن را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!" محسن خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و محسن بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. محسن تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.
محسن كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
من محسن را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همهي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: " هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!"
او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: " مرسي".
گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: " فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم."
من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.
محسن نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت."
من به همهمه اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما دربارهي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.
هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 16:43 توسط |
|
|
اگه یک نظر بدید واقعان ممنون میشم
چیزی که این سوال ها را اینقدر پیچیده کرده این است که یک پاسخ اشتباه ممکن است یک دعوای طولانی مدت را به وجود آورده و در بعضی موارد منجر به طلاق شود. به نمونه های زیر توجه کنید: |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 11:34 توسط محمد |
|
|
ابراهيم ادهم از نامورترين عرفان اسلامى است كه در قرن دوم هجرى مى زيست ؛ درباه او نوشته اند كه در جوانى ، امير بلخ بود و جاه و جلالى داشت . سپس به راه زهد و عرفان گراييد و همه آنچه را كه داشت ، رها كرد. علت تغيير حال و دگرگونى ابراهيم ادهم را به درستى ، كسى نمى داند . عطار نيشابورى در كتاب تذكرة الاولياء، دو حكايت مى آورد و هر يك را جداگانه ، علت تغيير حال و تحول شگفت ابراهيم ادهم مى شمرد . در اين جا هر دو حكايت را با تغييراتى در عبارات و الفاظ مى آوريم .
حكايت نخست : در هنگام پادشاهى ، شبى بر تخت خوابيده بود كه صدايى از سقف كاخ شنيد. از جا برخاست و خود بر بام قصر رفت . ديد كه مردى ساده و ميان سال ، بر بالاى بام قصر او، در گشت و گذار است ، ابراهيم گفت : تو كيستى ؟ گفت : شترم را گم كرده ام و اين جا، او را مى جويم . ابراهيم گفت :اى نادان !شتر بر بام مى جويى ؟ آيا شتر، بال دارد كه پرواز كند و به اين جا بيايد!؟ شتر بر بام چه مى كند؟! مرد عامى گفت : آرى ؛ شتر بر بام جستن ، عجيب است ؛ اما از آن عجيبت تر كار تو است كه خدا را بر تخت زرين و جامه اطلس مى جويى . اين سخن ، چنان در ابراهيم اثر كرد كه يك مرتبه از هر چه داشت ، دل كند و سر به بيابان نهاد. در آن جا، يكى از غلامان خود را ديد كه گوسفندان او را چوپانى مى كند. همان جا، جامه زيبا و گرانبهاى خود را به او داد، و جامه چوپانى او را گرفت و پوشيد.(37) حكايت دوم : روزى ابراهيم ادهم كه پادشاه بلخ بود، بار عام داده ، همه را نزد خود مى پذيرفت . همه بزرگان كشورى و لشكرى نزد او ايستاده و غلامان صف كشيده بودند . ناگاه مردى با هيبت از در درآمد و هيچ كس را جراءت و ياراى آن نبود كه گويد: تو كيستى ؟ و به چه كار مى آيى ؟ آن مرد، همچنان آمد و آمد تا پيش تخت ابراهيم رسيد . ابراهيم بر سر او فرياد كشيد و گفت : اين جا به چه كار آمده اى ؟ مرد گفت : اين جا كاروانسرا است و من مسافر . كاروانسرا، جاى مسافران است و من اين جا فرود آمده ام تا لختى بياسايم . ابراهيم به خشم آمد و گفت : اين جا كاروانسرا نيست ؛ قصر من است . مرد گفت : اين سرا، پيش از تو، خانه كه بود؟ ابراهيم گفت : فلان كس . گفت : پيش از او، خانه كدام شخص بود. گفت : خانه پدر فلان كس . گفت : آن ها كه روزى صاحبان اين خانه بودند، اكنون كجا هستند؟ گفت : همه آن ها مردند و اين جا به ما رسيد. مرد گفت : خانه اى كه هر روز، سراى كسى است و پيش از تو، كسان ديگرى در آن بودند، و پس از تو كسان ديگرى اين جا خواهند زيست ، به حقيقت كاروانسرا است ؛ زيرا هر روز و هر ساعت ، خانه كسى است . ابراهيم ، از اين سخن ، در انديشه فرو رفت و دانست كه خداوند، او را براى اين جا و يا هر خانه ديگرى نيافريده است . بايد كه در انديشه سراى آخرت بود، كه آن جا آرام گاه ابدى است و در آن جا، هماره خواهيم بود و ماند . پيش صاحب نظران ، ملك سليمان باد است..............بلكه آن است سليمان كه ز ملك آزاد است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 10:54 توسط محمد |
|
|
معروف بن فيروز كرخى ، مشهور به معروف كرخى ، از زاهدان و صوفيان نامدار قرن دوم هجرى است .ولادتش در محله كرخ بغداد بود و به دست امام هشتم ، على بن موسى الرضا(ع ) توبه كرد و به مقامات بالاى عرفانى رسيد .به نيكوكارى و خدمت به مردم مشهور بود . وى در سال 200 هجرى قمرى درگذشت .
نقل است كه روزى با جمعى مى رفت . جماعتى از جوانان فاسد و گنه كار را ديدند . وقتى به لب دجله رسيدند، ياران گفتند يا شيخ دعا كن تا خداوند اين جوانان را كه در فساد غرق اند، در دجله غرق كند و شومى آنان را از سر مردم شهر بردارد . معروف كرخى گفت : دست هاى خود را بالا بريد تا دعا كنم و آمين گوييد . ياران دست هاى خود را بالا بردند تا دعاى شيخ را عليه آن جوانان تبه كار، آمين گويند . شيخ گفت : الهى !چنان كه اين جوانان را در اين جهان ، عيش و خوشى دادى ، در آن جهان نيز در عيش و خوشى در آر. اصحاب حيرت كردند و گفتند: يا شيخ !اين چه دعايى است كه مى كنى ؛ ما سر آن را ندانيم . گفت : بايستيد تا بر شما آشكار شود. چون گذر جوانان بزه كار بر شيخ افتاد، حالتى در آنان رفت . جام هاى شراب را شكستند و هر چه از آلات گناه نزد آنان بود بر زمين نهادند . سپس بر جمله آنان گريه غالب آمد و بر دست و پاى معروف افتادند و توبه كردند. شيخ رو به اصحاب كرد و گفت : دعاى من در حق آنان ، مستجاب شد . اگر بر همين توبه از دنيا روند، عيش آن جهانى آنان ، تاءمين است و تضمين . آيا اين بهتر از آن نبود كه شما مى خواستيد؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 13:13 توسط محمد |
|
|
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!
چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم!
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم!
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!
خنده داره . اینطور نیست؟! دارید می خندید؟ دارید فکر می کنید؟
این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.
خنده داره؟ ...... نه تاسف آوره
یا حق |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:3 توسط محمد |
|
|
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.
او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . " حدود يك هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟ " "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد." او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده . " با عشق، مسعود روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 11:56 توسط محمد |
|
|
عاموظش زبان فارصي 100% تزميني با ما تماص بگيريد
ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــــــــــــ در پي اعلام آزاد شدن ازدواج موقت از سوي وزير کشور و در پي استقبال بي نظير جوانان، زن سيقه اي سهميه بندي مي شود و فقط با سيقه کارت هوشمند توزيع مي گردد. صبح ها نمیتونم صبحونه بخورم چون دوستت دارم.ظهرها نمیتونم ناهار بخورم چون دوستت دارم.شبها نمیتونم شام بخورم چون دوستت دارم.شبها نمیتونم بخوابم....چون گرسنمهـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــــــــــــ آدم وقتي جوونه سلامتيشو از بين ميبره تا به پول برسه و وقتي که پير شد پولاشو از بين ميبره تا سلامتيشو دوباره بدست بياره ... ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــــــــــــ درگذرگاه زمان ، خيمه شب بازي دهر ، با همه تلخي و شيرني خود مي گذرد ، عشق ها مي ميرند ، رنگها رنگ دگر مي گيرند و فقط خاطره هاست كه چه شيرين و چه تلخ دست نخورده به جا مي ماند. ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــــــــــــ زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند. ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــــــــــــ پسر خوب چگونه پسري است ؟ پسري كه اولا دوست دختر نداشته باشه - دوما دوست دختر نداشته باشه - سوما دوست دختر نداشته باشه - چهارما دوست دختر نداشته باشه..... چون دوست دختر بناي اوليه منحرف شدن اين گل هاي پاك و معصوم است. ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــــــــــــ چرا زن ها ازمردهاي خوشکل بيشتر از مرد هاي با هوش خوششون مياد؟ چون قدرت چشمها شون بيشتر از قدرت مغزشونه ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــــــــــــ اگه يه شب به آسمون نگاه كردي و هيچ ستاره اي نبود من حاضرم تا صبح بيدار بمونم وبرات چشمك بزنم تابشم تك ستاره آسمونت ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــ قانون دهم نيوتن: عشق در دخترها ها هرگز از بين نمي رود بلکه از پسري به پسر ديگر انتقال مي يابد. ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــ يه ضرب المثل چيني ميگه حرفاي دخترا روباور نکن حرفاي پسرا رو اصلا گوش نکن. ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــــــــــــ آرامش در زندگي بهترين چيزه پس بيا به آرامش فکر کنيم به عشق به زندگي به بهشت به زيبايي به جهنم به درک به تو چه به من چه برو اعصاب ندارم. ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــــــــــــــ مرگ از زندگي پرسيد چرا من تلخم و تو شيريني؟ زندگي در جواب گفت : چون من دروغم و تو حقيقت ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــــــــــــ قصه از کجا شروع شد.... از چت و ميل شبونه.... از پي ام دادن تو روم و.....يه سلام عاشقونه.... آن شدم به مهربوني....تا بگم با تو مي چتم.... تا بگم بموني آنلاين....اي فرند ليست قشنگم...... بازم آف عاشقونه....ايميل هاي بي نشونه....ا ين ياهو کاشکي ....همين جوري بمونه.... بازم آف عاشقونه....ايميل هاي بي نشونه..... اين ياهو کاشکي .....همين جوري بمونه . . . ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــــــــــــ بزرگترين ارزوم اينه کوچکترين ارزوت باشم . ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــ اي کاش که معشوق ز عاشق طلب جان مي کرد، تا که هر بي سرو پايي نشود يار کسي . ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــــــــــــ با سيم ناز مژهات يه عمر گيتار ميزنم نگاهتو كوك نكني من خودمو دار ميزنم چشات اگه رو پنجره طرح ستاره نزنن دست خودم نيست دلمو به درو ديوار ميزنم يه روز ترکه داشته زنش را بدجور ميزده ، يکي بهش ميگه مگه چيکار کرده ، ميگه اگه ميدونستم که ميکشتمش ______________________________ __________ به ترکه ميگن اگه آب نبود چي مي شد؟ ميگه شنا ياد نمي گرفتيم در نتيجه همه خفه ميشديم. ______________________________ __________ ترکه تو جبهه بوده يک دفعه يک خمپاره مياد ، يکي داد ميزنه :سنگر بگيريد ، ترکه ميگه واسه من بر بري بگيريد ______________________________ __________ لري را با خري همنام کردند ، خر بيچاره را بدنام کردند ، خر از لر بودنش در ننگ و عار است ، لر از خر بودنش در عشق و حال است. ______________________________ __________ ازدواج تنها جبهه اي است که با دشمنت در يک سنگر مي خوابي. ______________________________ __________ زن خوب تو دنيا مثلا دايناسوره که نسلش منقرض شده ، ولي مرد خوب مثل سيمرغ ، که از اول هم افسانه بوده ______________________________ __________ قدرت ديد خانم ها : يک تار مو را روي کت شوهرشون ميبينن ولي تير برق را هنگام رانندگي نميبينن ______________________________ __________ دنيا را بدون خانم ها تصور کنيد : بازار ها خلوت ، پول ها اضافه ، خيابان ها خلوت (شيطان بيکار)، مخابرات ور شکسته ، همه ميروند بهشت.......... ______________________________ __________ مرد ها دوست دارن زن آيندشون : مثل اسب نجيب ، مثل سگ باوفا ، مثل تاووس زيبا ، مثل گربه ملوس ، مثل گوسفند مطيع باشه اغلب به آرزوشون ميرسن . و زني ميگيرن که : مثل اسب جفتک ميندازه ، مثل سگ پاچه ميگيره ، مثل تاووس از دماغ فيل افتاده ، مثل گربه چنگ ميزنه ، مثل گوسفند نفهمه !!!!!!!!! (آخه اين چه اس ام اسي بود ) ______________________________ __________ عشق چيست ؟ سه ثانيه نگاه ، سه دقيقه خنده ، سه ساعت صفا ، سه روز آشنايي ، سه هفته وفاداري ، سه ماه بيقراري، سه سال انتظار و سي سال پشيماني ______________________________ __________ عربه بچش توي اتوبوس بدنيا مياد اسمشو ميزاره عبدالواحد ______________________________ __________ تا حالا دقت کردي همه چيزاي خوب خانم هستن : خورشيد خانم ، مهتاب خانم ، پروانه خانم و ... و همه چيزاي بد مرد هستن: آقا دزده ،آقا گرگه و... ______________________________ __________ به غضنفر گفتن: لطفا اين اتوبوس دوطبقه را پارك كن. گفت: آي به چشم. حسابي پاركش ميكنم. فردا كه آمدند ديدند طبقه اول را مفصل چمن كاشته و طبقه دوم را سرتاسر گلكاري كرده! ______________________________ __________ ماشين غضنفر رو تو روز روشن، جلو چشماش ميدزدن، رفيقاش ميدون دنبال ماشينه و داد ميزنن: آاااي دزد! بگـــيـــرينش! يهو غضنفر داد ميزنه: هيچ خودشو ناراحت نكنيد.. هيچ غلطي نميتونه بكنه! رفيقاش واميستن، ميپرسن: چرا؟ ميگه: من شمارشو برداشتم!!! ______________________________ __________ تو خيابون تصادف ميشه، يك وانت نيسان گردن كلفت ميزنه به يك موتور، دو نفر ترك موتور بودن يكيشون سرش ميخوره به جدول و جابهجا تموم ميكنه، دومي فقط پاش ميشكنه. خلاصه ملت جمع ميشن دورشون، اون بدبختي كه پاش شكسته بوده هي داد و هوار ميكرده، غضنفر ميره جلو بهش ميگه: خجالت بكش خيابون رو گذاشتي رو سرت! تو كه الحمدالله چيزيت نشده، ببين اون رفيقت بنده خدا تموم كرده اما اينقدر سر و صدا نميكنه! ______________________________ __________ به يكي گفتند وجه تشابه ژيان با پيژامه چيه؟ گفت با هيچكدام تا سر كوچه نميتوان رفت. ______________________________ __________ غضنفر با هواپيما مياد تهران، تو فرودگاه به رفيقش ميگه: اگه ميدونستم اينقدر نزديكه با ماشين ميومدم! ______________________________ __________ يارو سوار اتوبوس ميشه از يه دختره خوشش مياد پياده ميشه شماره اتوبوس رو ور ميداره ______________________________ __________ يه روز يه مرده پشت موتور گازي نشسته بوده و هي از يه بنز جلو ميزده... راننده بنز عصباني ميشه و ميزنه كنار و به موتوري ميگه: آقا تو چطور از من جلو ميزدي؟ مرده ميگه: ببخشيد... كش شلوارم به آينه بغل شما گير كرده بود! ______________________________ __________ يه پيرمرده و يه پيرزنه و يه پسره و يه دختره تو يه كوپه قطار با هم بودن، قطار ميره تو تونل و همه جا تاريك ميشه، يهو يه صداي ماچ و بعد هم يه صداي كشيده مياد! قطار از تونل مياد بيرون همه نشسته بودن سر جاشون. پيرزنه با خودش ميگه: عجب دختر متين و باحيائيه! با اينكه جوونه و دلش ميخواد ولي به كسي راه نميده، تا يارو بوسيدش گذاشت زير گوشش! دختره با خودش ميگه: عجب پيرزنه نجيبيه! با اينكه سنش بالاست و كسي تحويلش نميگيره، بازم نميذاره كسي ازش سوءاستفاده كنه. پيرمرده هم با خودش ميگه: بابا عجب بدبختيهها! يكي ديگه حالش رو ميكنه ما كشيده رو ميخوريم! پسره هم با خودش ميگه: چه حالي ميده آدم كف دستش رو ببوسه محكم بزنه تو گوش بغلي! ______________________________ __________ غضنفر زن سبزه ميگيره، گره اش ميزنه. .............................. .............................. . بدون هر وقت صدای زنگ مسیجت می آد معنیش این نیست که اس ام اس داری یا کسی دلش برات تنگ شده یا کسی به یادته.........معنیش اینه که یه نفر بیکار شده و حوصلش سر رفته! .............................. .............................. . قلب من، دل من، خون تو رگهاي من، نفس من، جيگر من، خلاصه... همه وجودم درد ميكنه، بايد برم دكتر ببينم چرا اينطوري شدم! .............................. .............................. . ميگن فردا ساعت 4 خوشگلها رو ميگيرن تو رو خدا بيرون نرو نميگيرنت ضايع ميشي .............................. .............................. . ابوريحان بيروني در بستر مرگ بود كه پسرش بهش گفت تو اين لحظه اخر چه كاري ميخواي برات انجام بدم ان دانشمند بزرگ به فرزندش چنين گفت ...مربا بده بابا....؟؟؟؟ .............................. .............................. . اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده بابا حداقل اون نیشخند زهر دار رو نزن آخه به تو چه !!! .............................. .............................. . عربه بچش تو اتوبوس بدنيا مي ياد اسمشو ميذاره عبدالواحد .............................. .............................. . يارو پليس مخفي مي شه ، سه ساله كه ازش خبري نيست... .............................. .............................. . سوسكه تو عشق شكست مي خوره ميره كنار دمپايي مي خوابه .............................. .............................. . گاو عمو نوروز سرما مي خوره به جاي اينكه شير بده بستني ميده .............................. .............................. . @ این یه نافه... . . . . . . بی تربیت از ناف به پائین رو چیکار داری؟ .............................. .............................. . 2ماه از زمستون گذشته "یه خرس گنده مثل تو الان باید خواب باشه نه اینکه بدو بدو بیاد اس ام اس بخونه...!!! .............................. .............................. . خروج افغانها از ایران تا 15 خرداد تمدید شد...بی معرفت بدون خداحافظی نری...!!! .............................. .............................. . جلوی گلفروشی رد میشدم دیدم قشنگ ترین گلش نیست... گفنم اس ام اس بزنم ببینم چرا خوردیش گوسفند...؟؟؟!!! .............................. .............................. . گرگه با هزار زحمت آي دي شنگول و منگول رو پيدا ميکنه باهاشون قرار ميزاره ، وقتي ميره سر قرار ميبينه چوپان دروغگو با مردم ده منتظرن!... .............................. .............................. . تو صحراي قلبم تو تنها شتري ! .............................. .............................. . سريع ترين دوربين جهان اختراع شد . اين دوربين مي تونه از خانوم ها در لحظه اي كه دهانشون بسته است عكس بگيره ! .............................. .............................. . اسمان را ستاره زيبا مي كند، باغچه را گل، عشق را محبت، بيابان را چمن، چشم را اشك، و تو را عمل كردن دماغ زيبا مي كند! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 10:32 توسط محمد |
|
|
اگه از داستان خوشتون اومد بگید بازم بزارم
داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 9:48 توسط محمد |
|
|
در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود. روزي فيلسوف بزرگي که ازآشنايان سقراط بود،باهيجان نزد او آمد و گفت: سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟ "اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت داردونه خوب است ونه حتي سودمنداست پس چرااصلاآن رابه من مي گويي؟سقراط پاسخ داد: "لحظه اي صبرکن. قبل ازاينکه به من چيزي بگويي ازتومي خواهم آزمون کوچکي راکه نامش سه پرسش است پاسخ دهي. "مردپرسيد: سه پرسش؟ سقراط گفت: بله درست است. قبل ازاينکه راجع به شاگردم با من صحبت کني، لحظه اي آنچه را که قصد گفتنش را داري امتحان کنيم. اولين پرسش حقيقت است. کاملامطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟ مردجواب داد: "نه، فقط درموردش شنيده ام. "سقراط گفت: "بسيارخوب، پس واقعا نميداني که خبر درست است يا نادرست. حالاپرسش دوم رابگويم، "پرسش خوبي" آنچه راکه در مورد شاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟ "مردپاسخ داد: "نه، برعکس…" سقراط ادامه داد: "پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟ "مردکمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت. سقراط ادامه داد: "و اما پرسش سوم سودمند بودن است. آن چه راکه مي خواهي درمورد شاگردم به من بگويي برايم سودمنداست؟ "مرد پاسخ داد: "نه، واقعا…" سقراط نتيجه گيري کرد: |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 13:4 توسط محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
سلام من(محمد) و مسعود(مسافر شب) هر دوتامون 21 ساله و از بچگی تا حالا همیشه با هم بودیم, که یه روز تصمیم به ساختن این وبلاگ گرفتیم تا برای شما مطالب جالب اس ام اس خفن عاشقانه سر کاری و... و داستان کوتاه اموزنده و جوک و هر چی که فکرش کنید بزاریم امیدوارم خوشتون بیاد و با نظراتتون مارو خوشحال کنید موفق و پیروز باشید.
sms jok dastan خانوادگی برای دختر پسر مامان بابا عمه خاله دائی عمو زن همسایه زن مرد مجرد متاهل بیوه شوهردار دختر بچه پسر بچه ترک فارس عرب اس ام اس دختر کش دختر ضایه کن پسر کش پسر ضایع کن و..... داریم. برای 18 عید بهار ادمای عشقی رمانتیک مامانی تیتیش سوسول لات هم مطلب میزارم. جک های رشتی ترکی ایرانی انگلیسی ابادانی وووووو احمدی نژاد بوش |
| پيوندهاي روزانه |
|
دانلود كتاب هاي داستان کوتاه و شعر و جوک جدیدترین جوکها و عکسها طنز جوک اس ام اس و......... آرشيو پيوندهاي روزانه |
| آرشيو موضوعي |
|
اس ام اس و جوک تصاویر جالب اس ام اس و عکس داستان کوتاه مطلب جالب |
| نويسندگان |
|
محمد مسافر شب رضا |
|
RSS
|