تبليغاتX
...اس ام اس باحال جوک خفن داستان کوتاه و
هر چی میخوای هست اگر هم نبود بگو بزارم داستان کوتاه sms jok جک اس ام اس
 

نظر هم بده

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 11:13  توسط محمد | 
اهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.

حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.

حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.

نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکن
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 10:27  توسط محمد | 
سلام داستان بخونید نظر هم بدین

 

لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند, تصوير مي کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.
روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود.
کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند, دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي, گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداري کرد.
وقتي کارش تمام شد گدا, که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود, چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد, و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل, پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز روًيايي داشتم, هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم!."
"مي توان گفت: نيکي و بدي دورروي يك سكه هستند ؛ همه چيز به اين بسته است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 17:25  توسط محمد | 
 

۱-دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند
2- اگر یه دختر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه از خونه فرار میکنه اما یه پسر اگر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو از خونه فراری میده!
3- یه دختر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خودکشی میکنه اما یه پسر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو میکشه
4- یه پسر اگر 3 تا مشکل غیر قابل حل داشته یه هفته افسرده میشه بعد با 3 تا مشکل کنار میاد و زندگیش رو میکنه اما تا کنون دختری که 3 تا مشکل داشته باشه دیده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشی میکنند و به سه تا نمیرسه مشکلاتشون!!!
5- دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره!
6- دخترا می خوان سر پسرا کلاس بزارن اما در نهایت سر خودشون کلاه میره ولی پسرا می خوان سر هر موجود زنده ای که میبینن کلاه بزارن و در نهایت موفق میشن
8- نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست.
9- دخترا با اینکه بیشتر از پسرا قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت میکنن اما خیلی بیشتر از پسرا تصادف میکنن و در هر تصادف رد پای یک دختر به چشم می خوره.
10- دخترا فکر می کنن بهترین راه برای داشتن یک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگویی هستش ولی پسرا مطمئن هستند بهترین راه دروغگویی و گرفتن سوتی از طرف مقابله!
11- دختر ها از درس و مدرسه بیزارند ولی پسر ها از درس و مدرسه فراری هستند!
12- پسر ها به هم حسودی نمی کنن اما دخترا به هم حسودی می کنن.
13- اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعی می کنید با اون دختر آشنا بشید ولی اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم می خورید! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نیست کنید.
14- دختر ها زیر بار حرف زور میرن اما پسر ها خودشون حرف زور میزنن
15- دخترا زندگی مشترک رو در عشق و صفا و صمیمیت می بینن ولی پسر ها در غذا
16- اگر یک دختر در یک جمع سوتی بده تا آخر دیگه هیچ حرفی نمیزنه اما پسر ها در یک چمع فقط سوتی میدن!
17- یک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده میشه اما یک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون یکی دوست دخترش صحبت میکنه.
18- پسر ها میدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین ازش متنفرن ولی دختر ها نمیدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین طرفدارشن!
19- یک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه دیگه با هیچ پسری دوست نمیشه اما یه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با 3-4 تا دختر دیگه دوست میشه!
20- یک دختر اگر توی خیابون پسری ازش بپرسه ساعت چنده میگه:ساعت 7.اما یه پسر اگر یه دختر ازش ساعت بپرسه میگه :ساعت 7 و 2 دقیقه و 24 ثانیه,اینم شماره تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر تماستم!
21- اگر یه دختر به یه پسر نگاه کنه , پسره فکر می کنه که خیلی خوش تیپه ولی اگر یه پسر به یه دختر نگاه کنه دختره فکر میکنه که پسره چقدر بی چشم و رو هستش!
22- دختر ترشیده میشه اما پسر بلعکس رسیده تر میشه نه!!!!
23- بعد از خوندن این مطلب پسرا اول 2 دقیقه فکر میکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقیقه نمی فهمند می زنن زیر خنده و میگن خیلی باحال بود اما دخترا بعد از خوندن این مطلب 2 ساعت حرص می خورن و فکر میکنن به شخصیت دخترای ایرونی توهین شده و در نهایت چون مفهوم این مطلب رو نفهمیدن به نویسنده اش میل میزنن و فحش میدن!!!
(البته فحش دادن یکی دیگر از کارهای دختران است) بد وااااااا ...انجام ندید سو استفاده نشه هاااااا

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 16:0  توسط محمد | 
سلام من یک هفته ای نبودم ولی از الان دوباره شروع میکنم با نظراتتون منو خوشحال کنید

 

زندگی بدون عشق مثل شورت بدون كش می‌مونه، اگه توی زندگی عاشق نباشی مجبوری كه شورتت رو با دست نگه داری!

        #+#+#+#+#+        #+#+#+#+#+
سه چیز قلب من است: عشق، پول، خوشبختی! نترس، تو رو یادم نرفته، تو ضربان قلبمی!

 
        #+#+#+#+#+        #+#+#+#+#+
اگه می بینی اینقدر دوستت دارم ، اگه می بینی فدات می شم ، اگه می بینی تو دنیا با هیچکس عوضت نمی کنم ...

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

باور کن اکس خوردی تو توهمی !

        #+#+#+#+#+        #+#+#+#+#+
ترکه یه پلیس می‌کشه ، می‌گه آخ جون شدن ۱۰۹‌تا
        #+#+#+#+#+        #+#+#+#+#+
ترکه و لره داشتن با هم حرف می زدن: لره: تو کجا به دنیا اومدی؟ ترکه: تو بیمارستان!! لره: آخی مریض بودی؟


        #+#+#+#+#+        #+#+#+#+#+
سر سفره عقد عروس بله نمی گفته، داماد یکم فکر می کنه، با صدای بلند میگه: عمو زنجیر باف
        #+#+#+#+#+        #+#+#+#+#+
اگه پسرا با جنبه بشن چی میشه؟؟؟؟؟ 1- بوی ترشی کشور رو بر می داشت (لذا مشکلات زیادی برای شهرداری پیش می یومد) 2- ازدواج برای دختران تبدیل به ارزو و رویای شبانه می شد 3- مانتو ها تنگ تر،جوراب ها کوچیک تر،شلوارها کوتاه تر و روسری حذف می شد 4- شوهر مثل قند و پنیر کوپنی می شد و صف های طولانی برای گرفتن آن به وجود می امد پس به این نتیجه می رسیم که: پسر ها همین طور بی جنبه باقی بمونن هم برای دخترا بهتره هم برای تمدن
        #+#+#+#+#+        #+#+#+#+#+
دخترک همیشه می گفت من برای نجابت وفا و زیباییت عاشق تو شدم. پسرک برای روز تولدش سه حیوان خانگی به او هدیه داد...........اسب سگ و یک پرنده زیبا. تا دخترک خواست دلیلش رو بپرسه ......پسرک رفته بود .......برای همیشه
        #+#+#+#+#+        #+#+#+#+#+
جمع و تفریق دانشجویی 1- یك دانشجوی پسر + یك دانشجوی پسر= انتظار برای دو دانشجوی دیگر جهت جور شدن پایه حكم. 2- یك دانشجوی دختر+ یك دانشجوی پسر = عشقولانه. 3- یك دانشجوی دختر+ یكدانشجوی دختر = غیبت از یك دانشجوی دختر یا پسر دیگر. 4- دو دانشجوی پسر +یك دانشجوی پسر = انتظار برای یك دانشجوی دیگر جهت جور شدن پایه حكم. 5- دو دانشجوی پسر + دو دانشجوی پسر = حكم. 6- بیست و سه دانشجوی دختر + هفت دانشجوی پسر = كلاس
        #+#+#+#+#+        #+#+#+#+#+
یه جاپنی بعد از 15 سال به یه مورچه یاد میده که با چوب غذا بخوره بعد اون رو میاره تو میدان تا به مردم نشون بده مردم هم دور تا دور وامیستن تا نگاه کنن یه ترکه داشته از اونجا رد میشده میبینه همه عقب واستادن یه مورچه هم اون وسط هست میره جلو مورچه رو له میکنه میگه اخه مگه مورچه هم ترس داره؟


        #+#+#+#+#+        #+#+#+#+#+
سه تاترك داشتن می دویدن تابه قطاری كه داشت حركت میكرد برسن،دوتاشون سوارمیشن ویكی میمونه

یه نفربهش میگه آخه چراعجله میكنی10دقیقه دیگه یه قطاردیگه مییات بااون سوارشو

تركه میگه:آخه نمیدونی اوناواسه بدرقه من اومده بودن

        #+#+#+#+#+        #+#+#+#+#+
منصور به شكوه میگه شكوه تو این همه پول رو از كجا میاری شكوه میگه منصور من اگه به امید تو بودم الان این بچهام نداشتم
        #+#+#+#+#+        #+#+#+#+#+
ترکه اول سخنرانیش هول میشه میگه بنام حضرت دوست که هر چه می کشیم از اوست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 9:40  توسط محمد | 

کلمات تشکيل دهنده :

درس بخون
آويزون مباش

نق
نزن
شوخي نکن
جو گير نشو
ورزيده باش
 

دانشجو کيست ؟

 

 

از ديد مسئولين بالا مقام دانشگاه :

 - مهمترين رکن يک دانشجوي نمونه ، پرداخت به موقع  شهريه است .
- در مرحله اول ثبت نام دو چيز کافيست اول پذيرفته شدن و دوم فيش واريزي شهريه ، بقيه مدارک باشه براي بعد ( پول مهمه )
- دانشجو فردي است که بايد به موقع و قبل از استاد سر کلاس حضور داشته باشد .
- نگاه او قبل از کلاس به کفشهايش و در کلاس به جزوه هايش باشد .
- فاقد هر گونه آرايش ظاهري ، باطني ، داخلي و خارجي باشد .
- از خونه مستقيم بره داخل کلاس و بعد از کلاس مستقيم بره خونه .
- هر چي استاد و مسئولين دانشگاه گفتن بگويد چشـــــــــــم .
- کاري به کار کسي نداشته باشه و کلا" چيکار داره که کي به کي يا با کي تا کي چيکار داره !!!
- اگر دانشجويي مذکر با دانشجويي مونث در محيط دانشگاه هم کلام شد بايد به کميته انضباطي مراجعه نموده و توسط منضبطين اونجا جيز شوند .
- پسرا اينور،  دخترا اونور در غير اينصورت جيــــــــــــــز
 

از ديد اساتيد محترم و زحمتکش : ( من ارادت ... )

 

- سر کلاس سکوت رعايت شود .
- سوالات سخت مطرح نشود .
- هر کس بيش از 4 جلسه غيبت کند بي تربيت ميباشد در نتيجه حذف .
- کسي تيکه نيندازد .
- افراد آخر کلاس ، نديد حذف
- تقلب = مرگ
- پروژه شما کپي است ، نمره بي نمره
- نمره باقالي نيست که آخر ترم بين دانشجويان پخش شود بنابراين درس بخونين .
 

از ديد دانشجويان پسر ( بيکاراشون ):

 ( درتمامي موارد مثبت انديشي فراموش نشود لطفا" )

 

- عشق است دوران دانشجويي مخصوصا" اگه يک شهر ديگه باشي
- شهريه رو که بابا جوني ميده خرجمونم که خدا ميرسونه
- شب با بر و بچس بريزيم دور هم و تا صبح بگيم و بخنديم
- کلاسهاي صبح براي خالي نبودن عريضه ( يا غريزه !! ) است ، روم به ديفال سگ ميره کلاس . ( نديد بگيرين اين اصطلاحي عاميانه در عين حال نا درست ميباشد )
- ساعتهاي سرو وعده هاي غذايي >>>> شام : ساعت 3 صبح به بعد – صبحانه : اگه بيدار بوديم ساعت 12 يک تيکه نون به خاطر رفع بوي نامطبوع دهان ميلنبانيم . – نهار : خدا خير بده دانشگاه که حداقل يک سلف داره و هر چند غذاش به رستورانهاي شهرمون نميرسه !! ولي شکمتو براي چند ساعتي پر ميکنه .
- مواد غذايي زمان دانشجويي : قليون هلو نعناع ، تخمه ، مرغ همسايه ،  تخم مرغ ( همسايه )  ، سيب زميني ، سوسيس ، قليون اينسري با طعم ليب سيمو ( سيب ليمو غني شده ) ، انواع کنسروجات ، نون بسته اي کپک زده  و انواع ترشيجات خونگي
- تفريحات سالم : قليون - .... بازي ( فرض کنين حکما" مار و پله منظورمه !! ) -  ... بازي ( دخترانه فکر کنين ، عروسک بازي منظورمه ) -  کشتي ( از فرنگي و آزاد گرفته تا کشتي چوخه و کشتي کج ) ، اس ام اس بازي ( معمولا" طرف اس ام اس داخل خوابگاه دختران يافت ميشود ) - خدا خير بده ايرانسل که وقت خالي دانشجويان پر کرده و براي رفع خستگي و فراقت از بار سنگين درسها با طرح بنفشش ميتوني از بوق ساعت 12 تا خود 6 فکتو نرمش بدي - قبل از رفتن دانشگاه حدود يک ساعت از وقتهاي  باطله جلو آينه ميگذره و اينجا موها و ريش و سبيل تازه روييده بسيار نمايان شده و دقت و تمرکز بيشتري لازم دارن – آب بازي تفريح سالمي هست که در هر خونه اي جاي خاص خودش داره و باعث تميزي و شادابي روحيه دانشجويان شرکت کننده ميشه – در زمانهاي گذشته دانشجويان هفته اي يک بار براي خلاص شدن از يکنواختي و ايجاد تنوعي در برنامه هاشون مراسم جر دادن داشتن که خوب الان به خاطر تورم و خارج شدن از زندگي غار نشيني  کمتر از اين مراسم ديده ميشه و تقريبا" به منسوخجات پيوسته . مراسم به صورت خيلي ناگهاني و پنهاني شروع ميشد به اين صورت که زير پوش و يا پيراهن همخونه اي عزيز جرانده*  ميشد و به محض روي دادن چنين اتفاقي همگي بايد خودشون آماده جريده*  شدن ميکردن و آروم به کمک دوست ديگر جرانده*  ميشدن  و در اينجا دوستاني که مقاومت ميکردن غير از هدف اصلي که پيراهن و معمولا" زيرپوششون بود جاهاي ديگرشون هم مورد تجريد* قرار ميگرفت و منجرد* ميشد ( * صرفهاي مختلف جـــر بر وزنهاي مختلف )
- مراسم قبل از خواب که بعضي وقتها جلو خواب گرفته و يا آسيبهاي جسمي خطيري در پي دارن . ( منظورم همون بالش بازي و يا نمونه غير انساني اون به وجود آوردن چندين طبقه انساني و يا لحاف
تشکي  بر روي اولين نگون بختي که خوابش ببره )
- ضبط و نوارها و سي ديهاي مختلف خوانندگان هم که از نون شب واجب تره .
- حرکات موزوني که گاها" به صورت سمبل در اومده و داخل کلاسهاي درس هم نمايان ميشه .
 

 

عوايد و دست يافتهاي اين گروه در طول  و آخر ترم :

- نمرات درخشان
- سوز عاشقي
- سينه اي پر آه و پردود
- لباسهايي مستاجر*
- لوازم منزلي که گوياي وقايعي تاريخي هستند که در طول اين دوران به سرشون اومده از قبيل سوراخهاي فراوان و دور سوخته  به خاطر زغال قليون ، رنگهاي زرد آثار چاي و آبهاي مخصوص مراسم ، موهاي فراوان به علت ريزش شديد موها و پشمونجات
- اعضا و جوارحي مصدوم به علت درگيريهاي مختلف
- فراگيري آشپزي مخصوصا" از نوع ماکاروني و پلوتن ( تن ماهي + برنج)
- زخم معده
- بي خوابي مفرط و جغد گونه
- گوش گرفتگي ( طرح بنفش )
- مرض شست گرفتگي ( به علت تعدد اس ام اس )
 

 

خوب به علت زياد شدن مطلب باز مجبورم در دو قسمت بفرستم

قسمت دانشجويان دختر بيکار و دانشجويان شاغل در قسمت بعدي بخونين .

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 22:32  توسط | 
یاد بگیریم که:
" دوستان، فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد ميآورند چگونه پرواز كنند."
هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد...
ديروز، به تاريخ پيوسته،
فردا ، رازي است ناگشوده،
اما امروز يك هديه است ...
 
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همهي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.
با خودم گفتم: "كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!"
من براي آخر هفته ­ام برنامه ريزي كرده بودم. (مسابقهي فوتبال با بچه ها، مهماني خانهي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همينطور كه مي رفتم، تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
همينطور كه عينكش را به دستش ميدادم، گفتم: " اين بچه ها يه مشت آشغالن!"
او به من نگاهي كرد و گفت: " هي ، متشكرم!" و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانهي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسهي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر محسن را مي شناختم، بيشتر از او خوشم ميآمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره محسن را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!" محسن خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و محسن بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. محسن تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.
محسن كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
من محسن را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همهي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: " هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!"
او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: " مرسي".
گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: " فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم."
من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.
محسن نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت."
من به همهمه اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما دربارهي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.
هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 16:43  توسط | 
اگه یک نظر بدید واقعان ممنون میشم

 

چیزی که این سوال ها را اینقدر پیچیده کرده این است که یک پاسخ اشتباه ممکن است یک دعوای طولانی مدت را به وجود آورده و در بعضی موارد منجر به طلاق شود. به نمونه های زیر توجه کنید:
1- "به چی فکر می کنی؟" مطمئنا پاسخ مناسب به این سوال چیزی جز این نیسـت: "ببخشید اگه ناراحتت کردم، عزیزم، فقط داشتم به این فکر می کردم که تو چه خانم فوق العاده، با ارزش، با ملاحظه، باهوش و زیبایی هستی و من چقدر خوش شانس هستم که تو را در کنار خود دارم." این سوال به طور حتم افکار درونیتان را برای خانم فاش نمی کند. به عنوان مثال ممکن است شما در آن موقع در حال فکر کردن به یکی از موارد زیر بودید:
الف) بیس بال
ب) فوتبال
ث) چقدر چاق شدید
ج) خانم زیباتر است یا شما
د) اگر شما مردید پول بیمه را چطور خرج می کند
پاسخ مناسبی که به این پرسش داده شده برگرفته از کتاب "ازدواج با بچه ها" نوشته ال باندی است. این اتفاق درست زمانی روی داد که همسر ال، "پگی" به او گفت: "میخواهم بدانی که..." و ال هم گفت "بیشتر ترجیح می دهم حرف بزنم تا فکر کنم."
سوال دیگری که تنها یک پاسخ مثبت دارد و هزاران جواب منفی عبارتست از:

2- "منو دوست داری؟" پاسخ مناسب به این سوال "بله" است. کسانی که میخواهند کمی استادانه تر عمل کنند می توانند بگویند: "بله عزیزم." پاسخ های اشتباه شامل موارد زیر می شود:
الف) فکر کنم اینطور باشه
ب) اگه بگم آره خوشحال می شی؟
ث) بستگی داره منظورت از دوست داشتن چی باشه
ج) فرقیم می کنه؟
د) کی؟ من؟

3- " به نظرت من چاقم؟" پاسخ مردها باید به این سؤال مطمئنا " نه، البته که نیستی" باشد و بعد هم باید به سرعت اتاق را ترک کنند. موارد نادرست عبارتند از:
الف) نه چاقی نه لاغر
ب) در مقایسه با کی؟
ث) یکم وزنت زیاده ولی بهت می یاد
ج) من خانم های چاق تر از تو هم دیده ام
د) چی گفتی؟ من داشتم به بیمه نامت فکر می کردم

4- "فکر می کنی اون خانم از من زیباتره؟" "اون خانم" می تواند هر کسی از نامزد قبلی شما گرفته، تا یک عابر که شما آنچنان به او خیره شده اید که باعث یک سانحه اتومبیل می شوید، و یا یک هنر پیشه ای که در یک فیلم بازی می کند، باشد. در هر شرایطی پاسخ درست این است: "نه، تو خیلی زیباتری" پاسخ های اشتباه شامل موارد زیر می شوند:
الف) زیباتر از تو نیست، اما زیبایی های خودش را دارد
ب) نمی دونم آدم باید زیبایی رو چطوری دسته بندی کنه
ث) آره، ولی شرط می بندم که شخصیت تو از اون خیلی بالاتره
ج) فقط از این نظر که از تو جوانتر و لاغر تره
د) می توني دوباره سوالت رو تکرار کنی؟ من داشتم به بیمه نامت فکر می کردم

5- "اگر من بمیرم تو چه کار می کنی؟". پاسخ مناسب: "محبوب من، اگر تو به طور ناگهانی چشم از جهان ببندی زندگی دیگر برای من هیچ معنایی نخواهد داشت و خودم را زیر چرخ های اولین کامیونی که ببینم می اندازم." همانطور که در چند خط بعدی می بینید، مشاهده خواهید کرد که یک پاسخ نا بخردانه شما را تا کجاها میشکد:
خانم: عزیزم، اگر من بمیرم تو چه کار می کنی؟
آقا: چرا عزیزم؛ خوب معلومه خیلی ناراحت می شم.
خانم: دوباره ازدواج می کنی؟
آقا: نه معلومه که نمی کنم
خانم: دوست نداری ازدواج کنی؟
آقا: خوب دوست که دارم
خانم: پس چرا ازدواج نمی کنی؟
آقا: خیلی خوب، دوباره ازدواج می کنم
خانم: تو این کار رو می کنی؟
آقا: بله
خانم پس از یک مکث طولانی) باهاش توی تخت من می خوابی؟
آقا: خوب آره، فکر کنم همچین کاری کنم
خانم:خوبه، حالا فهمیدم، لابد میذاری لباس های من رو هم بپوشه؟
آقا: فکر کنم اگه بخواهد بهش اجازه بدم
خانم: (با سردی) واقعا؟! حتما جای عکس های من رو هم با عکس های او عوض میکنی؟
آقا: آره فکر کنم کار درستی باشه
خانم: این طوریه؟ آیا بهش اجازه میدی که با چوب گلف من بازی کنه؟
آقا: نه عزیزم آخه اون چپ دسته!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 11:34  توسط محمد | 
ابراهيم ادهم از نامورترين عرفان اسلامى است كه در قرن دوم هجرى مى زيست ؛ درباه او نوشته اند كه در جوانى ، امير بلخ بود و جاه و جلالى داشت . سپس به راه زهد و عرفان گراييد و همه آنچه را كه داشت ، رها كرد. علت تغيير حال و دگرگونى ابراهيم ادهم را به درستى ، كسى نمى داند . عطار نيشابورى در كتاب تذكرة الاولياء، دو حكايت مى آورد و هر يك را جداگانه ، علت تغيير حال و تحول شگفت ابراهيم ادهم مى شمرد . در اين جا هر دو حكايت را با تغييراتى در عبارات و الفاظ مى آوريم .
حكايت نخست :
در هنگام پادشاهى ، شبى بر تخت خوابيده بود كه صدايى از سقف كاخ شنيد. از جا برخاست و خود بر بام قصر رفت . ديد كه مردى ساده و ميان سال ، بر بالاى بام قصر او، در گشت و گذار است ، ابراهيم گفت : تو كيستى ؟ گفت : شترم را گم كرده ام و اين جا، او را مى جويم . ابراهيم گفت :اى نادان !شتر بر بام مى جويى ؟ آيا شتر، بال دارد كه پرواز كند و به اين جا بيايد!؟ شتر بر بام چه مى كند؟!
مرد عامى گفت : آرى ؛ شتر بر بام جستن ، عجيب است ؛ اما از آن عجيبت تر كار تو است كه خدا را بر تخت زرين و جامه اطلس مى جويى . اين سخن ، چنان در ابراهيم اثر كرد كه يك مرتبه از هر چه داشت ، دل كند و سر به بيابان نهاد. در آن جا، يكى از غلامان خود را ديد كه گوسفندان او را چوپانى مى كند. همان جا، جامه زيبا و گرانبهاى خود را به او داد، و جامه چوپانى او را گرفت و پوشيد.(37)
حكايت دوم :
روزى ابراهيم ادهم كه پادشاه بلخ بود، بار عام داده ، همه را نزد خود مى پذيرفت . همه بزرگان كشورى و لشكرى نزد او ايستاده و غلامان صف كشيده بودند . ناگاه مردى با هيبت از در درآمد و هيچ كس را جراءت و ياراى آن نبود كه گويد: تو كيستى ؟ و به چه كار مى آيى ؟ آن مرد، همچنان آمد و آمد تا پيش تخت ابراهيم رسيد . ابراهيم بر سر او فرياد كشيد و گفت : اين جا به چه كار آمده اى ؟
مرد گفت : اين جا كاروانسرا است و من مسافر . كاروانسرا، جاى مسافران است و من اين جا فرود آمده ام تا لختى بياسايم . ابراهيم به خشم آمد و گفت : اين جا كاروانسرا نيست ؛ قصر من است .
مرد گفت : اين سرا، پيش از تو، خانه كه بود؟ ابراهيم گفت : فلان كس . گفت : پيش از او، خانه كدام شخص بود. گفت : خانه پدر فلان كس .
گفت : آن ها كه روزى صاحبان اين خانه بودند، اكنون كجا هستند؟
گفت : همه آن ها مردند و اين جا به ما رسيد.
مرد گفت : خانه اى كه هر روز، سراى كسى است و پيش از تو، كسان ديگرى در آن بودند، و پس از تو كسان ديگرى اين جا خواهند زيست ، به حقيقت كاروانسرا است ؛ زيرا هر روز و هر ساعت ، خانه كسى است .
ابراهيم ، از اين سخن ، در انديشه فرو رفت و دانست كه خداوند، او را براى اين جا و يا هر خانه ديگرى نيافريده است . بايد كه در انديشه سراى آخرت بود، كه آن جا آرام گاه ابدى است و در آن جا، هماره خواهيم بود و ماند .

پيش صاحب نظران ، ملك سليمان باد است..............بلكه آن است سليمان كه ز ملك آزاد است
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 10:54  توسط محمد | 
معروف بن فيروز كرخى ، مشهور به معروف كرخى ، از زاهدان و صوفيان نامدار قرن دوم هجرى است .ولادتش در محله كرخ بغداد بود و به دست امام هشتم ، على بن موسى الرضا(ع ) توبه كرد و به مقامات بالاى عرفانى رسيد .به نيكوكارى و خدمت به مردم مشهور بود . وى در سال 200 هجرى قمرى درگذشت .
نقل است كه روزى با جمعى مى رفت . جماعتى از جوانان فاسد و گنه كار را ديدند . وقتى به لب دجله رسيدند، ياران گفتند يا شيخ دعا كن تا خداوند اين جوانان را كه در فساد غرق اند، در دجله غرق كند و شومى آنان را از سر مردم شهر بردارد .
معروف كرخى گفت : دست هاى خود را بالا بريد تا دعا كنم و آمين گوييد . ياران دست هاى خود را بالا بردند تا دعاى شيخ را عليه آن جوانان تبه كار، آمين گويند . شيخ گفت : الهى !چنان كه اين جوانان را در اين جهان ، عيش و خوشى دادى ، در آن جهان نيز در عيش و خوشى در آر.
اصحاب حيرت كردند و گفتند: يا شيخ !اين چه دعايى است كه مى كنى ؛ ما سر آن را ندانيم . گفت : بايستيد تا بر شما آشكار شود.
چون گذر جوانان بزه كار بر شيخ افتاد، حالتى در آنان رفت . جام هاى شراب را شكستند و هر چه از آلات گناه نزد آنان بود بر زمين نهادند . سپس بر جمله آنان گريه غالب آمد و بر دست و پاى معروف افتادند و توبه كردند.
شيخ رو به اصحاب كرد و گفت : دعاى من در حق آنان ، مستجاب شد . اگر بر همين توبه از دنيا روند، عيش آن جهانى آنان ، تاءمين است و تضمين . آيا اين بهتر از آن نبود كه شما مى خواستيد؟
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 13:13  توسط محمد | 
 
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

 

چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

 

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

 

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

 

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می  کنیم و آزرده خاطر می شیم!

 

چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

 

چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم!

 

چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

 

چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم!

 

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

 

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی  رو  می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

 

خنده داره . اینطور نیست؟!

دارید می خندید؟

دارید فکر می کنید؟

 

این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.

 

خنده داره؟ ...... نه   تاسف آوره

 

 

یا حق
 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:3  توسط محمد | 
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki ‎ زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.

او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم‎ . "
حدود يك هفته بعد‎ ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟‎ " "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد‎."
او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده‎ . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 11:56  توسط محمد | 
عاموظش زبان فارصي 100% تزميني با ما تماص بگيريد
ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــــــــــــ
در پي اعلام آزاد شدن ازدواج موقت از سوي وزير کشور و در پي استقبال بي نظير جوانان، زن سيقه اي سهميه بندي مي شود و فقط با سيقه کارت هوشمند توزيع مي گردد.
ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــــــــــــ
آدم وقتي جوونه سلامتيشو از بين ميبره تا به پول برسه و وقتي که پير شد پولاشو از بين ميبره تا سلامتيشو دوباره بدست بياره ...

ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــــــــــــ
درگذرگاه زمان ، خيمه شب بازي دهر ، با همه تلخي و شيرني خود مي گذرد ، عشق ها مي ميرند ، رنگها رنگ دگر مي گيرند و فقط خاطره هاست كه چه شيرين و چه تلخ دست نخورده به جا مي ماند.
ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــــــــــــ
زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند.
ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــــــــــــ
پسر خوب چگونه پسري است ؟ پسري كه اولا دوست دختر نداشته باشه - دوما دوست دختر نداشته باشه - سوما دوست دختر نداشته باشه - چهارما دوست دختر نداشته باشه..... چون دوست دختر بناي اوليه منحرف شدن اين گل هاي پاك و معصوم است.
ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــــــــــــ
چرا زن ها ازمردهاي خوشکل بيشتر از مرد هاي با هوش خوششون مياد؟ چون قدرت چشمها شون بيشتر از قدرت مغزشونه
ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــــــــــــ
اگه يه شب به آسمون نگاه كردي و هيچ ستاره اي نبود من حاضرم تا صبح بيدار بمونم وبرات چشمك بزنم تابشم تك ستاره آسمونت
ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــ

قانون دهم نيوتن: عشق در دخترها ها هرگز از بين نمي رود بلکه از پسري به پسر ديگر انتقال مي يابد.
ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــ
يه ضرب المثل چيني ميگه حرفاي دخترا روباور نکن حرفاي پسرا رو اصلا گوش نکن.
ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــــــــــــ
آرامش در زندگي بهترين چيزه پس بيا به آرامش فکر کنيم به عشق به زندگي به بهشت به زيبايي به جهنم به درک به تو چه به من چه برو اعصاب ندارم.
ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــــــــــــــ
مرگ از زندگي پرسيد چرا من تلخم و تو شيريني؟ زندگي در جواب گفت : چون من دروغم و تو حقيقت
ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــــــــــــ
قصه از کجا شروع شد.... از چت و ميل شبونه.... از پي ام دادن تو روم و.....يه سلام عاشقونه.... آن شدم به مهربوني....تا بگم با تو مي چتم.... تا بگم بموني آنلاين....اي فرند ليست قشنگم...... بازم آف عاشقونه....ايميل هاي بي نشونه....ا ين ياهو کاشکي ....همين جوري بمونه.... بازم آف عاشقونه....ايميل هاي بي نشونه..... اين ياهو کاشکي .....همين جوري بمونه . . .
ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــــــــــــ
بزرگترين ارزوم اينه کوچکترين ارزوت باشم .
ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــ
اي کاش که معشوق ز عاشق طلب جان مي کرد، تا که هر بي سرو پايي نشود يار کسي .
ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــــــــــــ
با سيم ناز مژهات يه عمر گيتار ميزنم
نگاهتو كوك نكني من خودمو دار ميزنم
چشات اگه رو پنجره طرح ستاره نزنن
دست خودم نيست دلمو به درو ديوار ميزنم

يه روز ترکه داشته زنش را بدجور ميزده ، يکي بهش ميگه مگه چيکار کرده ، ميگه اگه ميدونستم که ميکشتمش
______________________________ __________
به ترکه ميگن اگه آب نبود چي مي شد؟ ميگه شنا ياد نمي گرفتيم در نتيجه همه خفه ميشديم.
______________________________ __________
ترکه تو جبهه بوده يک دفعه يک خمپاره مياد ، يکي داد ميزنه :سنگر بگيريد ، ترکه ميگه واسه من بر بري بگيريد
______________________________ __________
لري را با خري همنام کردند ، خر بيچاره را بدنام کردند ، خر از لر بودنش در ننگ و عار است ، لر از خر بودنش در عشق و حال است.
______________________________ __________
ازدواج تنها جبهه اي است که با دشمنت در يک سنگر مي خوابي.
______________________________ __________
زن خوب تو دنيا مثلا دايناسوره که نسلش منقرض شده ، ولي مرد خوب مثل سيمرغ ، که از اول هم افسانه بوده
______________________________ __________
قدرت ديد خانم ها : يک تار مو را روي کت شوهرشون ميبينن ولي تير برق را هنگام رانندگي نميبينن
______________________________ __________
دنيا را بدون خانم ها تصور کنيد : بازار ها خلوت ، پول ها اضافه ، خيابان ها خلوت (شيطان بيکار)، مخابرات ور شکسته ، همه ميروند بهشت..........
______________________________ __________
مرد ها دوست دارن زن آيندشون : مثل اسب نجيب ، مثل سگ باوفا ، مثل تاووس زيبا ، مثل گربه ملوس ، مثل گوسفند مطيع باشه
اغلب به آرزوشون ميرسن . و زني ميگيرن که : مثل اسب جفتک ميندازه ، مثل سگ پاچه ميگيره ، مثل تاووس از دماغ فيل افتاده ، مثل گربه چنگ ميزنه ، مثل گوسفند نفهمه !!!!!!!!! (آخه اين چه اس ام اسي بود )
______________________________ __________
عشق چيست ؟ سه ثانيه نگاه ، سه دقيقه خنده ، سه ساعت صفا ، سه روز آشنايي ، سه هفته وفاداري ، سه ماه بيقراري، سه سال انتظار و سي سال پشيماني
______________________________ __________
عربه بچش توي اتوبوس بدنيا مياد اسمشو ميزاره عبدالواحد
______________________________ __________
تا حالا دقت کردي همه چيزاي خوب خانم هستن : خورشيد خانم ، مهتاب خانم ، پروانه خانم و ...
و همه چيزاي بد مرد هستن: آقا دزده ،آقا گرگه و...
______________________________ __________
به غضنفر گفتن: لطفا اين اتوبوس دوطبقه را پارك كن. گفت: آي به چشم. حسابي پاركش مي‌كنم. فردا كه آمدند ديدند طبقه اول را مفصل چمن كاشته و طبقه دوم را سرتاسر گلكاري كرده!
______________________________ __________
ماشين غضنفر رو تو روز روشن، جلو چشماش ميدزدن، رفيقاش ميدون دنبال ماشينه و داد ميزنن: آاااي دزد! بگـــيـــرينش! يهو غضنفر داد ميزنه: هيچ خودشو ناراحت نكنيد.. هيچ غلطي نميتونه بكنه! رفيقاش واميستن، ميپرسن: چرا؟ ميگه: من شمارشو برداشتم!!!
______________________________ __________
تو خيابون تصادف ميشه، يك وانت نيسان گردن كلفت ميزنه به يك موتور، دو نفر ترك موتور بودن يكيشون سرش ميخوره به جدول و جابه‌جا تموم ميكنه، دومي فقط پاش ميشكنه. خلاصه ملت جمع ميشن دورشون، اون بدبختي كه پاش شكسته بوده هي داد و هوار ميكرده، غضنفر ميره جلو بهش ميگه: خجالت بكش خيابون رو گذاشتي رو سرت! تو كه الحمدالله چيزيت نشده، ببين اون رفيقت بنده خدا تموم كرده اما اينقدر سر و صدا نميكنه!
______________________________ __________
به يكي گفتند وجه تشابه ژيان با پيژامه چيه؟ گفت با هيچكدام تا سر كوچه نميتوان رفت.
______________________________ __________
غضنفر با هواپيما مياد تهران، تو فرودگاه به رفيقش ميگه: اگه ميدونستم اينقدر نزديكه با ماشين ميومدم!
______________________________ __________
يارو سوار اتوبوس ميشه از يه دختره خوشش مياد پياده ميشه شماره اتوبوس رو ور ميداره
______________________________ __________
يه روز يه مرده پشت موتور گازي نشسته بوده و هي از يه بنز جلو مي‌زده... راننده بنز عصباني مي‌شه و ميزنه كنار و به موتوري مي‌گه: آقا تو چطور از من جلو ميزدي؟ مرده ميگه: ببخشيد... كش شلوارم به آينه بغل شما گير كرده بود!
______________________________ __________
يه پيرمرده و يه پيرزنه و يه پسره و يه دختره تو يه كوپه قطار با هم بودن،‌ قطار ميره تو تونل و همه جا تاريك ميشه،‌ يهو يه صداي ماچ و بعد هم يه صداي كشيده مياد! قطار از تونل مياد بيرون همه نشسته بودن سر جاشون. پيرزنه با خودش ميگه: عجب دختر متين و باحيائيه! با اينكه جوونه و دلش ميخواد ولي به كسي راه نميده، تا يارو بوسيدش گذاشت زير گوشش! دختره با خودش ميگه: عجب پيرزنه نجيبيه! با اينكه سنش بالاست و كسي تحويلش نميگيره، بازم نميذاره كسي ازش سوء‌استفاده كنه. پيرمرده هم با خودش ميگه:‌ بابا عجب بدبختيه‌ها! يكي ديگه حالش رو ميكنه ما كشيده رو مي‌خوريم! پسره هم با خودش ميگه: چه حالي ميده آدم كف دستش رو ببوسه محكم بزنه تو گوش بغلي!
______________________________ __________
غضنفر زن سبزه ميگيره، گره اش ميزنه.
صبح ها نمیتونم صبحونه بخورم چون دوستت دارم.ظهرها نمیتونم ناهار بخورم چون دوستت دارم.شبها نمیتونم شام بخورم چون دوستت دارم.شبها نمیتونم بخوابم....چون گرسنمه
.............................. .............................. .
بدون هر وقت صدای زنگ مسیجت می آد معنیش این نیست که اس ام اس داری یا کسی دلش برات تنگ شده یا کسی به یادته.........معنیش اینه که یه نفر بیکار شده و حوصلش سر رفته!
.............................. .............................. .
قلب من، دل من، خون تو رگهاي من، نفس من، جيگر من، خلاصه... همه وجودم درد مي‌كنه، بايد برم دكتر ببينم چرا اينطوري شدم!
.............................. .............................. .
ميگن فردا ساعت 4 خوشگل‌ها رو مي‌گيرن تو رو خدا بيرون نرو نمي‌گيرنت ضايع مي‌شي

.............................. .............................. .
ابوريحان بيروني در بستر مرگ بود كه پسرش بهش گفت تو اين لحظه اخر چه كاري ميخواي برات انجام بدم ان دانشمند بزرگ به فرزندش چنين گفت ...مربا بده بابا....؟؟؟؟
.............................. .............................. .
اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده بابا حداقل اون نیشخند زهر دار رو نزن آخه به تو چه !!!

.............................. .............................. .
عربه بچش تو اتوبوس بدنيا مي ياد اسمشو ميذاره عبدالواحد
.............................. .............................. .
يارو پليس مخفي مي شه ، سه ساله كه ازش خبري نيست...
.............................. .............................. .
سوسكه تو عشق شكست مي خوره ميره كنار دمپايي مي خوابه
.............................. .............................. .
گاو عمو نوروز سرما مي خوره به جاي اينكه شير بده بستني ميده
.............................. .............................. .
@
این یه نافه...
.
.
.
.
.
.
بی تربیت از ناف به پائین رو چیکار داری؟
.............................. .............................. .
2ماه از زمستون گذشته "یه خرس گنده مثل تو الان باید خواب باشه نه اینکه بدو بدو بیاد اس ام اس بخونه...!!!
.............................. .............................. .
خروج افغانها از ایران تا 15 خرداد تمدید شد...بی معرفت بدون خداحافظی نری...!!!
.............................. .............................. .
جلوی گلفروشی رد میشدم دیدم قشنگ ترین گلش نیست...
گفنم اس ام اس بزنم ببینم چرا خوردیش گوسفند...؟؟؟!!!
.............................. .............................. .
گرگه با هزار زحمت آي دي شنگول و منگول رو پيدا
ميکنه باهاشون قرار ميزاره ، وقتي ميره سر قرار
ميبينه چوپان دروغگو با مردم ده منتظرن!...

.............................. .............................. .
تو صحراي قلبم تو تنها شتري !
.............................. .............................. .
سريع ترين دوربين جهان اختراع شد . اين دوربين مي تونه از خانوم ها در لحظه اي كه دهانشون بسته است عكس بگيره !
.............................. .............................. .
اسمان را ستاره زيبا مي كند، باغچه را گل، عشق را محبت، بيابان را چمن، چشم را اشك، و تو را عمل كردن دماغ زيبا مي كند!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 10:32  توسط محمد | 
اگه از داستان خوشتون اومد بگید بازم بزارم

 

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.

ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفتهبود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بودهمان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابلچشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش امد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان اسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز انکه فریاد بزندخدایا کمکم کنناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:
چه می خواهی.
-
ای خدا نجاتم بدهواقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم
-
البته که باور دارماگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کنیک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب اویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 9:48  توسط محمد | 
در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود. روزي فيلسوف بزرگي که ازآشنايان سقراط بود،باهيجان نزد او آمد و گفت: سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟

سقراط پاسخ داد: "لحظه اي صبرکن. قبل ازاينکه به من چيزي بگويي ازتومي خواهم آزمون کوچکي راکه نامش سه پرسش است پاسخ دهي.
"مردپرسيد: سه پرسش؟ سقراط گفت: بله درست است. قبل ازاينکه راجع به شاگردم با من صحبت کني، لحظه اي آنچه را که قصد گفتنش را داري امتحان کنيم.
اولين پرسش حقيقت است. کاملامطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟ مردجواب داد: "نه، فقط درموردش شنيده ام. "سقراط گفت: "بسيارخوب، پس واقعا نميداني که خبر درست است يا نادرست.
حالاپرسش دوم رابگويم، "پرسش خوبي" آنچه راکه در مورد شاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟ "مردپاسخ داد: "نه، برعکس…" سقراط ادامه داد: "پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟ "مردکمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
سقراط ادامه داد: "و اما پرسش سوم سودمند بودن است. آن چه راکه مي خواهي درمورد شاگردم به من بگويي برايم سودمنداست؟ "مرد پاسخ داد: "نه، واقعا…" سقراط نتيجه گيري کرد:
"اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت داردونه خوب است ونه حتي سودمنداست پس چرااصلاآن رابه من مي گويي؟
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 13:4  توسط محمد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ
سلام من(محمد) و مسعود(مسافر شب) هر دوتامون 21 ساله و از بچگی تا حالا همیشه با هم بودیم, که یه روز تصمیم به ساختن این وبلاگ گرفتیم تا برای شما مطالب جالب اس ام اس خفن عاشقانه سر کاری و... و داستان کوتاه اموزنده و جوک و هر چی که فکرش کنید بزاریم امیدوارم خوشتون بیاد و با نظراتتون مارو خوشحال کنید موفق و پیروز باشید.
sms jok dastan خانوادگی برای دختر پسر مامان بابا عمه خاله دائی عمو زن همسایه زن مرد مجرد متاهل بیوه شوهردار دختر بچه پسر بچه ترک فارس عرب اس ام اس دختر کش دختر ضایه کن پسر کش پسر ضایع کن و..... داریم.
برای 18 عید بهار ادمای عشقی رمانتیک مامانی تیتیش سوسول لات هم مطلب میزارم.
جک های رشتی ترکی ایرانی انگلیسی ابادانی وووووو احمدی نژاد بوش

پيوندهاي روزانه
دانلود كتاب هاي
داستان کوتاه و شعر و جوک
جدیدترین جوکها و عکسها
طنز جوک اس ام اس و.........
آرشيو پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
آرشيو موضوعي
اس ام اس و جوک
تصاویر جالب
اس ام اس و عکس
داستان کوتاه
مطلب جالب
نويسندگان
محمد
مسافر شب
رضا
پيوندها
دوقلوهای آبی
بزرگترین مرکز دانلود نرم افزار
Shz.IR
پاریز شعر (داداشی)
The SCARECROW
قلم ساده (ببینید ضرر نمیکنید)
فقط به خاطر تو
پیمان قلبها
افتنگو
50 سال موزيک ايرانيان در 30 دي وي دي تنها 25 تومن
نیایش
دنوش
مهربونی
مادر
سوگ یار
تو خوبي
نازی
روشنی من گل اب
گیتار
از همه چی از همه جا
عاشقانه ها
اعترافات یک ذهن خطرناک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

http://www.tehranwebs.ir/