|
داستان کوتاه و آموزنده و اس ام اس باحال
هر چی میخوای هست اگر هم نبود بگو بزارم جوک اس ام اس، داستان کوتاه ،مطالب جالب
| ||
|
پر از پیراهن و شلوار [ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 9:51 ] [ محمد ]
[ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 11:40 ] [ محمد ]
آقا ما 7 سالمون بود
* * * * * * * * * * *
* * * * * * * * * * *
* * * * * * * * * * *
* * * * * * * * * * * [ دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 ] [ 9:50 ] [ محمد ]
استاد سختگیر فیزیک اولین دانشجو را برای پرسش فرا میخواند و سئوال را مطرح میکند شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت میکند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار میکنید؟ دانشجوی بی تجربه فورا ً جواب میدهد من پنجره کوپه را پائین میکشم تا باد بوزد اکنون پروفسور میتواند سئوال اصلی را بدین ترتیب مطرح کند حال که شما پنجره کوپه را باز کرده اید، در جریان هوای اطراف قطار اختلال حاصل میشود و لازم است موارد زیر را محاسبه کنید محاسبه مقاومت جدید هوا در مقابل قطار؟ تغییر اصطکاک بین چرخها و ریل؟ آیا در اثر باز کردن پنجره، سرعت قطار کم میشود و اگر آری، به چه اندازه؟ حسب المعمول دهان دانشجو باز مانده بود و قادر به حل این مسئله نبود و سرافکنده جلسه امتحان را ترک کرد همین بلا سر بیست دانشجوی بعدی هم آمد که همگی در امتحان شفاهی فیزیک مردود شدند پروفسور آخرین دانشجو را برای امتحان فرا میخواند و طبق معمول سئوال اولی را میپرسد شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت میکند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار میکنید؟ این دانشجوی خبره میگوید؛ من کتم را در میارم پروفسور اضافه میکند که هوا بیش از اینها گرمه دانشجو میگه خوب ژاکتم را هم در میارم هوای کوپه مثل حمام سونا داغه دانشجو میگه اصلا ً لخت مادر زاد میشم پروفسور گوشزد میکند که دو آفریقائی نکره و نانجیب در کوپه هستند و منتظرند تا شما لخت شی دانشجو به آرامی میگوید میدانید آقای پروفسور، این دهمین بار است که من در امتحان شفاهی فیزیک شرکت میکنم و اگرقطار مملو از آفریقائیهای شهوتران باشد، من آن پنجره لامصب را باز نمیکنم.
[ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 16:48 ] [ محمد ]
متن زیرتقریبا سرگذشت اکثر کسانیست که قدر عزیزترین چیز زندگیشون را نمیدونند و شاید سرگذشت تک تک ماهاست : وقتی که تو 1 ساله بودی، اون (مادر) بهت غذا میداد و تو رو می شست و به اصطلاح تر و خشک می کرد تو هم با گریه کردن و اذیت کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی. وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری تو هم این طوری ازش تشکر می کردی که، وقتی صدات می زد، محل نمیگذاشتی و فرار می کردی وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق تمام غذایت را آماده می کرد تو هم با ریختن ظرف غذا، کف اتاق، ازش تشکر می کردی وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید تو هم، با رنگ کردن میز و دیوار ازش تشکر می کردی تا نشون بدی چقدر هنرمندی ! وقتی که 5 ساله بودی، اون لباس شیک به تنت کرد تا به تعطیلات بری تو هم، با انداختن خودت تو گِل، ازش تشکر کردی وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد تو هم، با فریاد زدنِ : من نمی خوام برم!، ازش تشکر کردی وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی خرید تو هم، با پرت کردن توپ به پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی میخرید تو هم، با چکوندن (بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر میکردی وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزینه کلاس های اضافی تو رو پرداخت تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری ازش تشکر کردی و بجاش فقط فکر مسخره بازی بودی وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو معطل تو بود و رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس تقویتی و از اونجا به جشن تولد دوستانت ببره تو هم، با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی وقتی که 11 ساله بودی اون، تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد تو هم ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه و بگذاره که راحت باشین و اینجوری ازش تشکر کردی که زحمت کشیده ! وقتی که 12 ساله بودی، اون، تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلویزیون بر حذر داشت تو هم، صبر کردی تا از خونه بیرون بره و کار خودت را بکنی و اینجوری ازش تشکر کردی وقتی که 13 ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی تو هم، اینجوری ازش تشکر کردی: تو سلیقه ای نداری، من هر جور راحتم زندگی میکنم! وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانه تو رو پرداخت کرد تو هم، ازش تشکر کردی، با فراموش کردن زدن یک تلفن یا نوشتن حتی یک نامه ساده وقتی که 15 ساله بودی، اون، از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت کنه تو هم با قفل کردن درب اتاقت! نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه و اینجوری ازش تشکر کردی که خستگیش کاملا در بره وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت یاد داد که چطوری ماشینش رو برونی و به تو رانندگی یاد داد تو هم هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی و بعضی وقتها هم خوردش میکردی وقتی که 17 ساله بودی، وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی وقتی که 18 ساله بودی، اون، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد تو هم، بخاطر این همه زحمتی که برات کشیده بود تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد تو هم با گفتن یه خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوابگاه ازش جدا شدی، به خاطر اینکه نمی خواستی بهت بگن بچه مامانی و اون همون جا خشکش زد وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟ تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره من خودم واسه زندگیم بلدم تصمیم بگیرم، ازش تشکر کردی وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد یک خط مشی برای آینده ات داد تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی : من نمی خوام مثل تو باشم، فکرای تو قدیمی است و دنیا عوض شده وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت تو هم ازش پرسیدی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه میکنی؟! وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت، بجای کادو یه عالمه اثاثیه داد تو هم پیش دوستات بهش گفتی : اون اثاثیه ها چقدر قدیمی هستن وقتی که 24 ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد تو هم چون دیگه هیکلت بزرگتر از اون شده بود با دریدگی و صدایی (که ناشی از خشم بود) فریاد زدی : مــادررر، لطفاً، با من کل کل نکنید اعصاب ندارم وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه تو هم بجاش یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی که مادرت مزاحم نباشه وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد تو هم با گفتن این جمله، ازش تشکر کردی، "همه چیز دیگه تغییر کرده" و چون خانومت میخواست بره پارک فوری قطع کردی وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا سالگرد وفات پدرت رو یادآوری کنه تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تشکرکردی و بهش تسلیت گفتی وقتی که 50 ساله بودی، اون، دیگه خیلی پیر بود و مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی و سپس، یک روز بهت میگن مادرت در تنهائی مرده و چند روز بعد جنازه بو گرفته اون را همسایه ها پیدا کردن و تو ............ و تو راحت میشی، اما تمام کارهایی که تو (در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد چون دیگه کسی نیست که فقط بخاطر خودت نه بخاطر چیزهای دیگه، تو رو از صمیم قلب دوست داشته باشه ...
[ دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 ] [ 22:30 ] [ محمد ]
یــه بـار هـم مـاشـیـن
و بـرداشـتـیـم و بــا بـچـه هـا رفـتـیـم بـیـرون....
[ شنبه سی و یکم فروردین 1392 ] [ 17:46 ] [ محمد ]
خواهر زن: کسی که خواهرش
را میزند…
[ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 ] [ 15:35 ] [ محمد ]
[ شنبه هفدهم فروردین 1392 ] [ 9:15 ] [ رضا ]
یکی از فانتزی های خسته ی زندگیم اینه که
بعد از سی سال به عنوان یه اسطوره پاشم برم دانشگاه، وقتی از ماشین پیاده میشم یه نگاه خسته بندازم به ورودی دانشگاه و یه تراول پنجاهی ول بدم تو صورت راننده تاکسی و با بغضی تو گلو بگم: بقیه شم واسه خودت... یاروهم پیاده شه قفل فرمونو تو صورتم خورد کنه بگه: مرتیکه بزززززز..... کرایه 120 هزار تومنه (انصافا حق داره... حواسم نبود سی سال دیگه همه چی گرون میشه) در هر حال دارم میام تو، که دم در حراست "ســـیّد" بهم گیر میده و میگه: کارت یا پرینتتو نشون بده. منم بگم: سیّد... منم.... رضــــااااا... پرینت ندارم اینقدر به من گیر نده!! بعد که دارم میام وارد محوطه بشم همه دانشجوها یک صدا داد بزن: عطر گل محمدی، به دانشگاه خوش اومدی. من رو هم بگیرن رو دستاشون و ببرن تا دم تریبون، منم از پشت تریبون سخنرانیمو شروع کنم ( این یه تیکه رو خواهشا با ریتم "عمو سبزی فروش" بخونید.) - آهای دانشجو ها ! - بـــــــــلــــــه- آهای دانشجو ها ! - بـــــــــلــــــه - واحداتون پاسه؟ - بـــــــــلــــــه - مخاطبتون خاصه؟ - بـــــــــلــــــه آخرشم بگم بچه ها... درس بخونید. هیچی مثل درس خوندن آدمتون نمیکنه !!! بعد یکی از دانشجوها بگه: زر نزن اسکل.. تو خودت سی سال پیش 17واحد ورمیداشتی 7 تا رو هم پاس نمی کردی، هرروز اینجا بودی. یهو همه قاطی کنن بیان منو زیر مشت و لگد لـِـــه (لح) کنن تا صدای اورانگوتان تو چرخ گوشت بدم و تن لشمو ببرن سمت افق و محو شم ! . . . . دوست عزیزی به نام عباس جوون سوال کردن: سی سال دیگه، ســـیّد پیر نشده؟ سوال خوبیه، اگه متن رو با دقت خونده باشین میبینین که یه لرزش عجیبی تو صدای سیّد موج میزنه دوست دیگری پرسیدن: سی سال دیگه هنوز با تاکسی میری اینور و اونور؟ در پاسخ باید بگم به شما ربطی نداره، من سی سال دیگه قراره به یه مشکل مالی بخورم ماشینمو بفروشم، دیـــگه سوال شخصی نپرسید. موضوعات مرتبط: مطلب جالب [ چهارشنبه هفتم فروردین 1392 ] [ 21:23 ] [ رضا ]
ایرانسل در آینده نزدیک : مشترک گرامی چه خبر؟ مامان بابا خوبن؟ علی موضوعات مرتبط: اس ام اس و جوک [ دوشنبه پنجم فروردین 1392 ] [ 10:14 ] [ محمد ]
[ پنجشنبه یکم فروردین 1392 ] [ 9:52 ] [ رضا ]
بچه بودم فک میکردم گوَزنا
شوهر آهوا هستن :| /\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\
خانوادگی دور هم جمع شده
بودیم.همه بودن..عمه.عمو.دایی..خاله.. - - - - - - - - - - - - - - - من یه دوستی داشتم خیلی خیلی چاق بود واسه همین اعتماد ب نفسش خیلی کم شده بود ی بار داشت گریه میکرد رفتم گفتم چی شده؟ چرا گریه میکنی؟ گفت منم چاقم زشتم همه مسخرم میکنن همه پسرا بهم تیکه میندازن گفتم غلط کردن به من نشونشون بده خواستم خیر سرم آرومش کنم گفتم حالا چی بهت گفتن ؟؟ گفت امروز پسره بهم گف خانوم شما بترکی میری مرحله بعدی!!!! دگ مرده بودم از خنده نمیدونستم چی بگم بهش!! - - - - - - - - - - - - - - -
رفته بودم سر جلسه پایان
ترم بچه ها، سوالا رو هم اتفاقل خیلی سخت داده بودم، همین جوری وسط
سالن وایساده بودم، ساکت ساکت ، تو حال خودم
بودم که شیکم صاب مرده ما ناگهان قاااااااااااااااررررررررر
قوووووووووووورررررررررت شااااااااارپشششششششششت جیییییییییییر
خخخخخخخخخخ، یعنی خودم جا خورده بودم اعتراف می کنم خودم از صدای شکمم
ترسیده بودم، خلاصه که آبروم رفت، نمی دونم نفرین کدوم دانشجو گرفتمون، - - - - - - - - - - - - - - -
اعتراف میکنم بچه بودم
رفته بودیم روستا خونه ی یکی از اقوام، غروب که گاو و گوسفندا از چرا
برمی گشتن، من میرفتم همشونو به سمت طویله آشنامون هدایت میکردم.. - - - - - - - - - - - - - - - یکی از دوستام تعریف کرد برام!!! میگفت یه روز ک سوار تاکسی بودم..یه خانوم خیلی با حجاب اومده بود سوار تاکسی شده بود..بعد موقع دادن کرایه ک شد..دست گذاشت تو جیبش ی موچین دراورد پول رو گذاشت لای موچین داد ب راننده..راننده هم نامردی نکرد بقیش رو گذاشت لا انبر دست بهش برگردوند..عاقا این دوست ما میگف تا اخر مسیر من از خنده داشتم میترکیدم.!!!:))) - - - - - - - - - - - - - - - دم غروبی رفتم ماشینو تمیز کنم موقع تمیز کردن یه تراول 50 تومنی پیدا کردم صداشو در نیاوردم کارم تموم شد اومدم بالا دیدم بابام میگه یه تراول 50 تومنی پیدا نکردی تو ماشین؟ گفتم چرا پیدا کردم اما نمیدم گفت عیب نداره من فکر کردم گم کردم دست تو باشه دست غریبه نباشه آقا ساعت 8 رفتم شارژ بخرم دیدم یه اس ام اس اومد یه تومار خرید توش بود زنگ زدم گفتم پول ندارم گفت از 50 تومن خرج کن بهت میدم هیچی اقا 2500 هم از جیب دادم اومدم دیدم داره دبه میکنه منم وسایل رو برداشتم گفتم میبرم میفروشم گفت برو بهتم میاد هیچی دیگه الان کسی تاید،مایع ظرفشویی، روغن، رب،تن ماهی،مرغ و ... میخواد یه ندا بده رو دستم مونده :(
موضوعات مرتبط: مطلب جالب [ پنجشنبه دهم اسفند 1391 ] [ 17:21 ] [ محمد ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||